☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۷۱۷

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

تو جانا بی‌وصالش در چه کاری — به دست خویش بی‌وصلش چه داری

همه لافت که زاری‌ها کنم من — به نزد او نیرزد خاک زاری

اگر سنگت ببیند بر تو گرید — که از وصل چه کس گشتی تو عاری

به وصلش مر سما را فخر بودی — به هجرش خاک را اکنون تو عاری

چنان مغرور و سرکش گشته بودی — زمان وصل یعنی یار غاری

از آن می‌ها ز وصلش مست بودی — نک آمد مر تو را دور خماری

ولیکن مرغ دولت مژده آورد — کز آن اقبال می‌آید بهاری

ز لطف و حلم او بوده‌ست آن وصل — نبود از عقل و فرهنگ و عیاری

به پیر هندوی بگذشت لطفش — چو ماهی گشت پیر از خوش عذاری

چنین‌ها دیده‌ای از لطف و حسنش — تو جانا کز پی او بی‌قراری

چه سودم دارد ار صد ملک دارم — که تو که جان آنی در فراری

خداوندی ز تو دور است ای دل — که بی‌او یاوه گشته و بی‌مهاری

هزاران زخم دارد از تو ای هجر — که این دم بر سر گنجش تو ماری

ایا روز فراقم همچو قیری — ایا روز وصالم همچو قاری

تو بودی در وصالش در قماری — کنون تو با خیالش در قماری

به هجر فخر ما شمس الحق و دین — ایا صبرا نکردی هیچ یاری

مگر صبری که رست از خاک تبریز — خورم یابم دمی زو بردباری

ببینا این فراق من فراقی — ببینا بخت لنگم راهواری

← Önceki 2718 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı