☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۷۳۳

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ای وصل تو آب زندگانی — تدبیر خلاص ما تو دانی

از دیده برون مشو که نوری — وز سینه جدا مشو که جانی

آن دم که نهان شوی ز چشمم — می‌نالد جان من نهانی

من خود چه کسم که وصل جویم — از لطف توام همی‌کشانی

ای دل تو مرو سوی خرابات — هر چند قلندر جهانی

کان جا همه پاکباز باشند — ترسم که تو کم زنی بمانی

ور ز آنک روی مرو تو با خویش — درپوش نشان بی‌نشانی

مانند سپر مپوش سینه — گر عاشق تیر آن کمانی

پرسید یکی که عاشقی چیست — گفتم که مپرس از این معانی

آنگه که چو من شوی ببینی — آنگه که بخواندت بخوانی

مردانه درآ چو شیرمردی — دل را چو زنان چه می‌طپانی

ای از رخ گلرخان غیبت — گشته رخ سرخ زعفرانی

ای از هوس بهار حسنت — در هر نفسم دم خزانی

ای آنک تو باغ و بوستان را — از جور خزان همی‌رهانی

ای داده تو گوشت پاره‌ای را — در گفت و شنود ترجمانی

ای داده زبان انبیا را — با سر قدیم همزبانی

ای داده روان اولیا را — در مرگ حیات جاودانی

ای داده تو عقل بدگمان را — بر بام دماغ پاسبانی

ای آنک تو هر شبی ز خلقان — این پنج چراغ می‌ستانی

ای داده تو چشم گلرخان را — مخموری و سحر و دلستانی

ای داده دو قطره خون دل را — اندیشه و فکر و خرده دانی

ای داده تو عشق را به قدرت — مردی و نری و پهلوانی

این بود نصیحت سنایی — جان باز چو طالب عیانی

شمس تبریز نور محضی — زیرا که چراغ آسمانی

← Önceki 2734 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı