← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۷۷۷
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی — چاره او یابد که تُش بیچارگی روزی کنی
عشق جامه میدراند عقل بخیه میزند — هر دو را زهره بدرّد چون تو دلدوزی کنی
خوش بسوزم همچو عود و نیست گردم همچو دود — خوشتر از سوزش چه باشد چون تو دلسوزی کنی
گه لباس قهر درپوشی و راه دل زنی — گه بگردانی لباس آیی قلاووزی کنی
خوش بچر ای گاو عنبربخش نفس مطمئن — در چنین ساحل حلال است ار تو خوش پوزی کنی
طوطیی که طمع اسب و مرکب تازی کنی — ماهیی که میل شعر و جامه توزی کنی
شیر مستی و شکارت آهوان شیرمست — با پنیر گنده فانی کجا یوزی کنی
چند گویم قبله کامشب هر یکی را قبلهای است — قبلهها گردد یکی گر تو شب افروزی کنی
گر ز لعل شمس تبریزی بیابی مایهای — کمترین پایه فراز چرخ پیروزی کنی