☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۸۶۸

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

در دلت چیست عجب که چو شکر می‌خندی — دوش شب با کی بدی که چو سحر می‌خندی

ای بهاری که جهان از دم تو خندان است — در سمن زار شکفتی چو شجر می‌خندی

آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی — و اندر آتش بنشستی و چو زر می‌خندی

مست و خندان ز خرابات خدا می‌آیی — بر شر و خیر جهان همچو شرر می‌خندی

همچو گل ناف تو بر خنده بریده‌ست خدا — لیک امروز مها نوع دگر می‌خندی

باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند — ز چه باغی تو که همچون گل‌تر می‌خندی

تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشد — چو مه از چرخ بر آن تیر و سپر می‌خندی

بوی مشکی تو که بر خنگ هوا می‌تازی — آفتابی تو که بر قرص قمر می‌خندی

تو یقینی و عیان بر ظن و تقلید بخند — نظری جمله و بر نقل و خبر می‌خندی

در حضور ابدی شاهد و مشهود توی — بر ره و ره رو و بر کوچ و سفر می‌خندی

از میان عدم و محو برآوردی سر — بر سر و افسر و بر تاج و کمر می‌خندی

چون سگ گرسنه هر خلق دهان بگشاده‌ست — توی آن شیر که بر جوع بقر می‌خندی

آهوان را ز دمت خون جگر مشک شده‌ست — رحمت است آنک تو بر خون جگر می‌خندی

آهوان را به گه صید به گردون گیری — ای که بر دام و دم شعبده گر می‌خندی

دو سه بیتی که بمانده‌ست بگو مستانه — ای که تو بر دل بی‌زیر و زبر می‌خندی

← Önceki 2869 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı