☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۸۷۲

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مرغ اندیشه که اندر همه دل‌ها بپری — به خدا کز دل و از دلبر ما بی‌اثری

آفتابی که به هر روزنه‌ای درتابی — از سر روزن آن اصل بصر بی‌بصری

باد شبگیر که چون پیک خبرها آری — ز آنچ دریای خبرهاست چرا بی‌خبری

دیدبانا که تو را عقل و خرد می‌گویند — ساکن سقف دماغی و چراغ نظری

بر سر بام شدستی مه نو می‌جویی — مه نو کو و تو مسکین به کجا می‌نگری

دل ترسنده که از عشق گریزان شده‌ای — ز کف عشق اگر جان ببری جان نبری

رهزنانند به هر گام یکی عشوه دهی — وای بر تو گر از این عشوه دهان عشوه خری

ای مه ار تو عسسی الحذر از جامه کنان — که کلاهت ببرند ار چه که سیمین کمری

به حشر غره مشو این نگر ای مه کز بیم — می‌گریزی همه شب گرچه شه باحشری

می‌گریزی تو ولی جان نبری از کف عشق — تیرت آید سه پری گرچه همه تن سپری

گر همه تن سپری ور ره پنهان سپری — ور دو پر ور سه پری در فخ آن دام وری

مردم چشم که مردم به تو مردم بیند — نظرت نیست به دل گرچه که صاحب نظری

در درون ظلمات سیهی چشمان — همچو آب حیوان ساکنی و مستتری

خانه در دیده گرفتی و تو را یار نشد — آنک از چشمه او جوش کند دیده وری

گر شکر را خبری بودی از لذت عشق — آب گشتی ز خجالت ننمودی شکری

چشم غیرت ز حسد گوش شکر را کر کرد — ترس از آن چشم که در گوش شکر ریخت کری

شیر گردون که همه شیردلان از تو برند — جگر و صف شکنی حمیت و استیزه گری

جگر باجگران آب ظفر از تو خورند — به کمینگاه دل اهل دلان بی‌جگری

شیر ز آتش برمد سخت و دل آتشکده‌ای است — جان پروانه بود بر شرر شمع جری

پر پروانه بسوزد جز پروانه دل — که پرش ده پره گردد ز فروغ شرری

شاه حلمی ز خلاء زیر پر دل می‌رو — تا تو را علم دهد واهب انسان و پری

رو به مریخ بگو که بنگر وصلت دل — تا که خنجر بنهی هیچ سری را نبری

گر توانی عوض سر سر دیگر دادن — سزد ار سر ببری حاکم و وهاب سری

سر ز تو یافت سری پر ز تو دزدید پری — ز تو آموخت تری و ز تو آورد زری

شیشه گر کو به دمی صد قدح و جام کند — قدحی گر شکند زو نتوان گشت بری

مشتری را نرسد لاف که من سیمبرم — که نبود و نبود سیمبری سیم بری

مشتری بود زلیخا مه کنعانی را — سیم بر بود بر سیم بر از زرشمری

زهره زخمه زن آخر بشنو زخمه دل — بتری غره مشو چنگ کنندت بتری

چنگ دل چند از این چنگ و دف و نای شکست — وای بر مادر تو گر نکند دل پدری

ای عطارد بس از این کاغذ و از حبر و قلم — زفتی و لاف و تکبر حیل و پرهنری

گر پلنگی به یکی باد چو موشی گردی — ور تو شیری به یکی برق ز روبه بتری

سر قدم کن چو قلم بر اثر دل می‌رو — که اثرهاست نهان در عدم و بی‌صوری

← Önceki 2873 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı