☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۸۹۰

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی — سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی

هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است — گوهر دیده و دل جانی و جان افزایی

نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت است — شش جهت را چه کنم در دل خون پالایی

سر فروکن که از آن روز که رویت دیدم — دل و جان مست شد و عقل و خرد سودایی

هر کی او عاشق جسم است ز جان محروم است — تلخ آید شکر اندر دهن صفرایی

ای که خورشید تو را سجده کند هر شامی — کی بود کز دل خورشید به بیرون آیی

آفتابی که ز هر ذره طلوعی داری — کوه‌ها را جهت ذره شدن می‌سایی

چه لطیفی و ز آغاز چنان جباری — چه نهانی و عجب این که در این غوغایی

گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیر — ور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی

صورت عشق توی صورت ما سایه تو — یک دمم زشت کنی باز توام آرایی

می‌نماید که مگر دوش به خوابت دیدم — که من امروز ندارم به جهان گنجایی

ساربانا بمخوابان شتر این منزل نیست — همرهان پیش شدستند که را می‌پایی

هین خمش کن که ز دم آتش دل شعله زند — شعله دم می‌زند این دم تو چه می‌فرمایی

شمس تبریز چو در شمس فلک درتابد — تابش روز شود از وی نابینایی

← Önceki 2891 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı