← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۹۱۵
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
خوش بود گر کاهلی یک سو نهی — وز همه یاران تو زوتر برجهی
هست سرتیزی شعار شیر نر — هست دم داری در این ره روبهی
برفروز آتش زنه در دست توست — یوسفت با توست اگر خود در چهی
گر غروب آمد به گور اندرشدی — باز طالع شو ز مشرق چون مهی
گرم شد آن یخ ز جنبش بس گداخت — پس بجنب ای قد تو سرو سهی
برجهان تو اسب را ترکانه زود — که به گوش توست خوب خرگهی
سارعوا فرمود پس مردانه رو — گفت شاهنشاه جان نبود تهی
همچو زهره ناله کن هر صبحگاه — وآنگه از خورشید بین شاهنشهی
بدر هر شب در روش لاغرتر است — بعد کاهش یافت آن مه فربهی
وقت دوری شاه پروردت به لطف — تا چهها بخشد چو باشی درگهی
بس کن آخر توبه کردی از مقال — در خموشیهاست دخل آگهی