← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۹۴۰
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چون زخمه رجا را بر تار میکشانی — کاهل روان ره را در کار میکشانی
ای عشق چون درآیی در لطف و دلربایی — دامان جان بگیری تا یار میکشانی
ایمن کنی تو جان را کوری رهزنان را — دزدان نقد دل را بر دار میکشانی
سوداییان جان را از خود دهی مفرح — صفراییان زر را بس زار میکشانی
مهجور خارکش را گلزار مینمایی — گلروی خارخو را در خار میکشانی
موسی خاک رو را بر بحر مینشانی — فرعون بوش جو را در عار میکشانی
موسی عصا بگیرد تا یار خویش سازد — ماری کنی عصا را چون مار میکشانی
چون مار را بگیرد یابد عصای خود را — این نعل بازگونه هموار میکشانی
آن کو در آتش افتد راهش دهی به آبی — و آن کو در آب آید در نار میکشانی
ای دل چه خوش ز پرده سرمست و باده خورده — سر را برهنه کرده دستار میکشانی
ما را مده به غیری تا سوی خود کشاند — ما را تو کش ازیرا شهوار میکشانی
تا یار زنده باشد کوهی کنی تو سدش — چون در غمش بکشتی در غار میکشانی
خاموش و درکش این سر خوش خامشانه میخور — زیرا که چون خموشی اسرار میکشانی