← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۹۴۳
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
گرمی مجوی الا از سوزش درونی — زیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی
بیمار رنج باید تا شاه غیب آید — در سینه درگشاید گوید ز لطف چونی
آن نافههای آهو و آن زلف یار خوش خو — آن را تو در کمی جو کان نیست در فزونی
تا آدمی نمیرد جان ملک نگیرد — جز کشته کی پذیرد عشق نگار خونی
عشقش بگفته با تو یا ما رویم یا تو — ساکن مباش تا تو در جنبش و سکونی
بر دل چو زخم راند دل سر جان بداند — آنگه نه عیب ماند در نفس و نی حرونی
غم چون تو را فشارد تا از خودت برآرد — پس بر تو نور بارد از چرخ آبگونی
در عین درد بنشین هر لحظه دوست میبین — آخر چرا تو مسکین اندر پی فسونی
تبریز جان فزودی چون شمس حق نمودی — از وی خجسته بودی پیوسته نی کنونی