☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۹۴۴

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ای مبدعی که سگ را بر شیر می‌فزایی — سنگ سیه بگیری آموزیش سقایی

بس شاه و بس فریدون کز تیغشان چکد خون — زان روی همچو لاله لولی است و لالکایی

ناموسیان سرکش جبارتر ز آتش — در کوی عشق گردان امروز در گدایی

قهر است کار آتش گریه‌ست پیشه شمع — از ما وفا و خدمت وز یار بی‌وفایی

آتش که او نخندد خاکستر است و دودی — شمعی که او نگرید چوبی بود عصایی

آن خر بود که آید در بوستان دنیا — خاونده را نجوید افتد به ژاژخایی

خاوند بوستان را اول بجوی ای خر — تا از خری رهی تو زان لطف و کبریایی

آمد غریبی از ره مهمان مهتری شد — مهمانیی بکردش باکار و باکیایی

بریانه‌های فاخر سنبوسه‌های نادر — شمع و شراب و شاهد بس خلعت عطایی

ماهیش کرد مهمان هر روز به ز روزی — چون حسن دلبر ما در دلبری فزایی

هر شب غریب گفتی نیکو است این ولیکن — مهمانیت نمایم چون شهر ما بیایی

آن مهتر از تحیر گفت ای عجب چه باشد — بهتر از این تنعم وین خلعت بهایی

زین گفت حاج کوله شد در دلش گلوله — زیرا ندیده بود او مهمانیی سمایی

این میوه‌های دنیا گل پاره‌هاست رنگین — چه بود نعیم دنیا جز نان و نان ربایی

می‌گفت ای خدایا ما را به شهر او بر — تا حاصل آید آن جا دل را گره گشایی

بگذشت چند سالی در انتظار این دم — بی انتظار ندهد هرگز دوا دوایی

می‌گفت ای مسبب برساز یک بهانه — زیرا سبب تو سازی در دام ابتلایی

بسیار شد دعایش آمد ز حق اجابت — تا مرد ای خدا گو دید از خدا خدایی

شه جست یک رسولی تا آن طرف فرستد — تا آن طرف رساند پیغام کدخدایی

این میرداد رشوت پنهان و آشکارا — تا میر را فرستد شاه از کرم نمایی

شه هم قبول کردش گفتا تو بر بدان جا — پیغام ما ازیرا طوطی خوش نوایی

پس ساز کرد ره را همراه شد سپه را — در پیش کرد مه را از بهر روشنایی

منزل به منزل آن سو می‌شد چو سیل در جو — سجده کنان و جویان اسرار اولیایی

چون موسی پیمبر از بهر خضر انور — کرده سفر به صد پر چون هدهد هوایی

چون پر جبرئیلی کو پیک عرش آمد — تا زان سفر دهد او احکام را روایی

مه کو منور آمد دایم مسافر آمد — ای ماه رو سفر کن چون شمع این سرایی

هر حالتت چو برجی در وی دری و درجی — غم آتشی و برقی شادی تو ضیایی

کوته کنم بیان را رفت آن رسول آن جا — چون برگ که کشیدش دلبر به کهربایی

ما چون قطار پویان دست کشنده پنهان — دستی نهان که نبود کس را از او رهایی

این را به چپ کشاند و آن را به راست آرد — این را به وصل آرد و آن را سوی جدایی

وصلش نماید آن سو تا مست و گرم گردد — و آن سوی هجر باشد مکری است این دغایی

دررفت آن معلا در شهر همچو دریا — از کو به کو همی‌شد کای مقصدم کجایی

جوینده چون شتابد مطلوب را بیابد — ما آگهیم که تو در جست و جوی مایی

شد ناگهان به کویی سرمست شد ز بویی — عقلش پرید از سر پا را نماند پایی

پیغام کیقبادش جمله بشد ز یادش — کو دانش رسولی تا محفل اندرآیی

چل روز بر سر کو سرمست ماند از آن بو — حیران شده رعیت با میرهای‌هایی

نی حکم و نی امارت نی غسل و نی طهارت — نی گفت و نی اشارت نی میل اغتذایی

زو هر کی جست کاری می‌گفت خیره آری — آری و نی یکی دان در وقت خیره رایی

کو خیمه و طویله کو کار و حال و حیله — کو دمنه و کلیله کو کد کدخدایی

سیلاب عشق آمد نی دام ماند نی دد — چون سیل شد به بحری بی‌بدو و منتهایی

گفت ای رفیق جفتی کردی هر آنچ گفتی — بردی مرا از اسفل تا مصعد علایی

این درس که شنودم هرگز نخوانده بودم — درسی است نی وسیطی نی نیز منتقایی

دعویت به ز معنی معنیت به ز دعوی — جان روی در تو دارد که قبله دعایی

این جمله بد بدایت کو باقی حکایت — واپرس از او که دادت در گوش اشنوایی

یا رب ظلمت نفسی بردر حجاب حسی — گر مس نمود مسی آخر تو کیمیایی

صدر الرجال حقا فی مصدر البلا — والله ما علونا الا باعتنا

یا سادتی و قومی یوفون بالعهود — ما خاب من تحلی بالصدق و الوفا

← Önceki 2945 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı