☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۹۶۴

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی — شب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی

افروخت روی دلکش شد سرخ همچو اخگر — گفتا بس است درکش تا چند از این گدایی

گفتم رسول حق گفت حاجت ز روی نیکو — درخواه اگر بخواهی تا تو مظفر آیی

گفتا که روی نیکو خودکامه است و بدخو — زیرا که ناز و جورش دارد بسی روایی

گفتم اگر چنان است جورش حیات جان است — زیرا طلسم کان است هر گه بیازمایی

گفت این حدیث خام است روی نکو کدام است — این رنگ و نقش دام است مکر است و بی‌وفایی

چون جان جان ندارد می‌دانک آن ندارد — بس کس که جان سپارد در صورت فنایی

گفتم که خوش عذارا تو هست کن فنا را — زر ساز مس ما را تو جان کیمیایی

تسلیم مس بباید تا کیمیا بیابد — تو گندمی ولیکن بیرون آسیایی

گفتا تو ناسپاسی تو مس ناشناسی — در شک و در قیاسی زین‌ها که می‌نمایی

گریان شدم به زاری گفتم که حکم داری — فریاد رس به یاری ای اصل روشنایی

چون دید اشک بنده آغاز کرد خنده — شد شرق و غرب زنده زان لطف آشنایی

ای همرهان و یاران گریید همچو باران — تا در چمن نگاران آرند خوش لقایی

← Önceki 2965 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı