← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۹۹۵
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
اندر میان جمع چه جان است آن یکی — یک جان نخوانمش که جهان است آن یکی
سوگند میخورم به جمال و کمال او — کز چشم خویش هم پنهان است آن یکی
بر فرق خاک آب روان کرد عشق او — در باغ عشق سرو روان است آن یکی
جمله شکوفهاند اگر میوه است او — جمله قراضهاند چو کان است آن یکی
دل موج میزند ز صفاتش ولی خموش — زیرا فزون ز شرح و بیان است آن یکی
روزی که او بزاد زمین و زمان نبود — بالاتر از زمین و زمان است آن یکی
قفلی است بر دهان من از رشک عاشقان — تا من نگویم این که فلان است آن یکی
هر دم که کنج چشمم بر روی او فتد — گویم که ای خدای چه سان است آن یکی
گر چشم درد نیست تو را چشم باز کن — زیرا چو آفتاب عیان است آن یکی
پیشش تو سجده میکن تا پادشا شوی — زیرا که پادشاه نشان است آن یکی
گر صد هزار خلق تو را رهزند که نیست — اندر گمان مباش که آن است آن یکی
گفتم به شمس مفخر تبریز بنگرش — گفتا عجب مدار چنان است آن یکی