☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۳۰۳۰

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

سلمک الله نیست مثل تو یاری — نیست نکوتر ز بندگی تو کاری

ای دل گفتی که یار غار منست او — هیچ نگنجد چنین محیط به غاری

عاشق او خرد نیست زانک نخسبد — بر سر آن گنج غیب هر نره ماری

ذره به ذره کنار شوق گشادست — گرچه نگنجد نگار ما به کناری

آن شکرستان رسید تا نگذارد — سرکه فروشنده‌ای و غوره فشاری

جوی فراتی روان شدست از این سو — کاین همه جان‌ها ز آب اوست بخاری

از سر مستی پریر گفتم او را — کار مرا این زمان بده تو قراری

خنده شیرین زد و ز شرم برافروخت — ماه غریب از چو من غریب شماری

گفت مخور غم که زرد و خشک نماند — باغ تو با این چنین لطیف بهاری

هفت فلک ز آتش منست چو دودی — هفت زمین در ره منست غباری

دام جهان را هزار قرن گذشتست — درخور صیدم نیامدست شکاری

هم به کنار آمد این زمانه و دورش — عاشق مستی ز ما نیافت کناری

این مه و خورشید چون دو گاو خراسند — روز چرایی و شب اسیر شیاری

جمع خرانی نگر که گاوپرستند — یاوه شدستند بی‌شکال و فساری

رو به خران گو که ریش گاو بریزاد — توبه کنید و روید سوی مطاری

تا که شود هر خری ندیم مسیحی — وحی پذیرنده‌ای و روح سپاری

از شش و از پنج بگذرید و ببینید — شهره حریفان و مقبلانه قماری

چون به خلاصه رسید تا که بگویم — سوخت لبم را ز شوق دوست شراری

ماند سخن در دهان و رفت دل من — جانب یاران به سوی دور دیاری

← Önceki 3031 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı