← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۳۰۵۱
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی — عجب عجب به کدامین ره از جهان رفتی
بسی زدی پر و بال و قفس دراشکستی — هوا گرفتی و سوی جهان جان رفتی
تو باز خاص بدی در وثاق پیرزنی — چو طبل باز شنیدی به لامکان رفتی
بدی تو بلبل مستی میانه جغدان — رسید بوی گلستان به گل ستان رفتی
بسی خمار کشیدی از این خمیر ترش — به عاقبت به خرابات جاودان رفتی
پی نشانه دولت چو تیر راست شدی — بدان نشانه پریدی و زین کمان رفتی
نشانهای کژت داد این جهان چو غول — نشان گذاشتی و سوی بینشان رفتی
تو تاج را چه کنی چونک آفتاب شدی — کمر چرا طلبی چونک از میان رفتی
دو چشم کشته شنیدم که سوی جان نگرد — چرا به جان نگری چون به جان جان رفتی
دلا چه نادره مرغی که در شکار شکور — تو با دو پر چو سپر جانب سنان رفتی
گل از خزان بگریزد عجب چه شوخ گلی — که پیش باد خزانی خزان خزان رفتی
ز آسمان تو چو باران به بام عالم خاک — به هر طرف بدویدی به ناودان رفتی
خموش باش مکش رنج گفت و گوی بخسب — که در پناه چنان یار مهربان رفتی