← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۳۱۱۶
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
دلا گر مرا تو ببینی ندانی — به جان آتشینم به رخ زعفرانی
دل از دل بکندم که تا دل تو باشی — ز جان هم بریدم که جان را تو جانی
ز خون بر رخ من بدیدی نشانها — کنون رفت کارم گذشت از نشانی
تو شاه عظیمی که در دل مقیمی — تو آب حیاتی که در تن روانی
تو آن نازنینی که در غیب بینی — نگفتند هرگز تو را لن ترانی
چه می نوش کردی چه روپوش کردی — تو روپوش میکن که پنهان نمانی
چه جنت چه دوزخ توی شاه برزخ — برانی برانی بخوانی بخوانی
تو آن پهلوانی که چون اسب رانی — ز مشرق به مغرب به یک دم رسانی
تو آن صدر و بدری که در بر و بحری — هم الیاس و خضری و هم جان جانی
کسی بیتو زنده زهی تلخ مردن — چو پیش تو میرد زهی زندگانی
ایا همنشینا جز این چشم بینا — دو صد چشم دیگر تو داری نهانی
اگر مرد دینی بسی نقش بینی — مکن سجده آن را که تو جان آنی
گره را تو بگشا ایا شمس تبریز — گره از گمانست و تو صد عیانی