← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۳۱۱۹
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
نشانت کی جوید که تو بینشانی — مکانت کی یابد که تو بیمکانی
چه صورت کنیمت که صورت نبندی — که کفست صورت به بحر معانی
از آن سوی پرده چه شهری شگرفست — که عالم از آن جاست یک ارمغانی
به نو نو هلالی به نو نو خیالی — رسد تا نماند حقیقت نهانی
گدارو مباش و مزن هر دری را — که هر چیز را که بجویی تو آنی
دلا خیمه خود بر این آسمان زن — مگو که نتانم بلی میتوانی
مددهای جانت همه ز آسمانست — از آن سو رسیدی همان سوی روانی
گمانهای ناخوش برد بر تو دلها — نداند که تو حاضر هر گمانی
به چه عذر آید چه روپوش دارد — که تو نانبشته غرض را بخوانی
خنک آن زمانی که ساقی تو باشی — بریزی تو بر ما قدحهای جانی
ز سر گیرد این دل عروج منازل — ز سر گیرد این تن مزاج جوانی
خنک آن زمانی که هر پاره ما — به رقص اندرآید که ربی سقانی
گرانی نماند در آن جا و غیری — که گیرد سر مست از می گرانی
به گفت اندرآیند اجزای خامش — چنان که تو ناطق در آن خیره مانی
چهها میکند مادر نفس کلی — که تا بیلسانی بیابد لسانی
ایا نفس کلی به هر دم کیاست — کیت میفرستد به رسم نهانی
مگو عقل کلی که آن عقل کل را — به هر دم کسی میکند مستعانی
که آن عقل کلی شود جهل کلی — گر آبی نیاید ز بحر عیانی