☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۳۱۲۰

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

اگر چه لطیفی و زیبالقایی — به جان بقا رو ز جان هوایی

هوا گاه سردست و گه گرم و سوزان — وفا زو چه جویی ببین بی‌وفایی

بدن را قفس دان و جان مرغ پران — قفس حاضر آمد تو جانا کجایی

در آفاق گردون زمانی پریدی — گذشتی بدان شه که او را سزایی

جهان چون تو مرغی ندید و نبیند — که هم فوق بامی و هم در سرایی

گهی پا زنی بر سر تاجداران — گهی درروی در پلاس گدایی

گهی آفتابی بتابی جهان را — گهی همچو برقی زمانی نپایی

تو کان نباتی و دل‌ها چو طوطی — تو صحرای سبزی و جان‌ها چرایی

از این‌ها گذشتم مبر سایه از ما — که در باغ دولت گل و سرو مایی

اگر بر دل ما دو صد قفل باشد — کلیدی فرستی و در را گشایی

درآ در دل ما که روشن چراغی — درآ در دو دیده که خوش توتیایی

اگر لشکر غم سیاهی درآرد — تو خورشید رزمی و صاحب لوایی

شدم در گلستان و با گل بگفتم — جهاز از کی داری که لعلین قبایی

مرا گفت بو کن به بو خود شناسی — چو مجنون عشقی و صاحب صفایی

چو مجنون بیامد به وادی لیلی — که یابد نسیمش ز باد صبایی

بگفتند لیلی شما را بقا باد — ببین بر تبارش لباس عزایی

پس آن تلخکامه بدرید جامه — بغلطید در خون ز بی‌دست و پایی

همی‌کوفت سر را به هر سنگ و هر در — بسی کرد نوحه بسی دست خایی

همی‌کوفت بر سر که تاجت کجا شد — همی‌کوفت بر دل که صید بلایی

درازست قصه تو خود این بدانی — تپش‌های ماهی ز بی‌استقایی

چو با خویش آمد بپرسید مجنون — که گورش نشان ده که بادش فضایی

بگفتند شب بود و تاریک و گم شد — بس افتد از این‌ها ز س القضایی

ندا کرد مجنون قلاوز دارم — مرا بوی لیلی کند ره نمایی

چو یعقوب وقتم یقین بوی یوسف — ز صدساله راهم رساند دوایی

مشام محمد به ما داد صله — کشیم از یمن خوش نسیم خدایی

ز هر گور کف کف همی‌برد خاکی — به بینی و می‌جست از آن مشک سایی

مثال مریدی که او شیخ جوید — کشد از دهان‌ها دم اولیایی

بجو بوی حق از دهان قلندر — به جد چون بجویی یقین محرم آیی

ز جرعه‌ست آن بو نه از خاک تیره — که در خاک افتاد جرعه ولایی

به مجنون تو بازآ و این را رها کن — که شد خیره چشمم ز شمس ضیایی

ضعیفست در قرص خورشید چشمم — ولی مه دهد بر شعاعش گوایی

کجا عشق ذوالنون کجا عشق مجنون — ولی این نشانست از کبریایی

چو موسی که نگرفت پستان دایه — که با شیر مادر بدش آشنایی

ز صد گور بو کرد مجنون و بگذشت — که در بوشناسی بدش اوستایی

چراغیست تمییز در سینه روشن — رهاند تو را از فریب و دغایی

بیاورد بویش سوی گور لیلی — بزد نعره و اوفتاد آن فنایی

همان بو شکفتش همان بو بکشتش — به یک نفخه حشری به یک نفخه لایی

به لیلی رسید او به مولی رسد جان — زمین شد زمینی سما شد سمایی

شما را هوای خدای است لیکن — خدا کی گذارد شما را شمایی

گروهی ز پشه که جویند صرصر — بود جذب صرصر که کرد اقتضایی

که صرصر به پشه دل شیر بخشد — رهاند ز خویشش به حسن الجزایی

بیان کردمی رونق لاله زارش — ولی برنتابد دل لالکایی

چمن خود بگوید تو را بی‌زبانی — صلا در چمن رو که اصل صلایی

← Önceki 3121 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı