← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۳۱۲۸
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
تو هر چند صدری شه مجلسی — ز هستی نرستی در این محبسی
بده وام جان گر وجوهیت هست — درآ مفلسانه اگر مفلسی
غریبان برستند و تو حبس غم — گه از بیکسی و گه از ناکسی
در این راه بیراه اگر سابقی — چو واگردد این کاروان واپسی
لطیفانِ خوشچشم هستند لیک — به چشمت نیایند زیرا خسی
نه بازی که صیاد شاهان شوی — برو سوی مردار چون کرکسی
نهای شاخ تر و پذیرای آب — نه درخورد باغ و زر و مغرسی
برو سوی جمعی چو در وحشتی — بیفروز شمعی، چرا مفلسی؟
چو استارگان اندر این برج خاک — گهی کُنّسی و گهی خُنّسی
خمش کن مباف این دم از بهر برد — چه در برد ماندی؟ تو خود اطلسی