← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۳۱۳۹
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
صنما خرگه توم که بسازی و برکنی — قلمیام به دست تو که تراشی و بشکنی
منم آن شقه علم که گهم سرنگون کنی — و گهی بر فراز کوه برآری و برزنی
منم آن ذره هوا که در این نور روزنم — سوی روزن از آن روم که تو بالای روزنی
هله ذره مگو مرا چو جهان گیر خود مرا — دو جهان بیتو آفتاب کجا یافت روشنی
همگی پوستم هله تو مرا مغز نغز گیر — همه خشکاند مغزها چو نبخشی تو روغنی
اگرم شاه و بیتوام چه دروغست ما و من — و گرم خاک و با توام چه لطیفست آن منی
به تو نالم تو گوییم که تو را دور کردهام — که ببینم در این هوا که تو ذره چه میکنی
به یکی ذره آفتاب چرا مشورت کند — تو بکش هم تو زنده کن بکن ای دوست گردنی
تو چه می دادهای به دل که چپ و راست میفتد — و گهی نی چپ و نه راست و نه ترس و نه ایمنی