← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۳۱۴۰
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری — قمرا میرسد تو را که به خورشید بنگری
همه عالم چو جان شود همگی گلستان شود — شکم خاک کان شود چو تو بر خاک بگذری
تن من همچو رشته شد به دلم مهر کشته شد — چو به سر این نوشته شد نبود کار سرسری
چو سحر پرده میدرد تو پس پرده میروی — چو به شب پرده میکشد تو به شب پرده میدری
صنما خاک پای خود تو مرا سرمه وام ده — که نظر در تو خیره شد که تو خورشیدمنظری
رخ خوبان این جهان همه ابرست و تو مهی — سر شاهان این جهان همه پایست و تو سری
چو درآمد خیال تو مه نو تیره شد بگفت — چه عجب گر تو روشنی که از او آب میخوری