☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › ترجیعات › چهارم

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ای دریغا که شب آمد همه گشتیم جدا — خنک آن را که به شب یار و رفیقست خدا

همه خفتند و فتادند به یک‌سو چو جماد — تو نخسپی هله ای شاه جهان مونس ما

هین مخسپید که شب شاه جهان بزم نهاد — می‌کشد تا به سحرگاه شما را که صلا

بر جهنده شده هر خفته ز جذب کرمش — چون گلستان ز صبا و بچه از ذوق صبا

شب نخوردی به سحر اشکم او پر بودی — مصطفی را و بگفتی که شدم ضیف رضا

کرده آماس ز استادن شب پای رسول — تا قبا چاک زدند از سهرش اهل قبا

نی که مستقبل و ماضی گنهت مغفورست — گفت کین جوشش عشق است نه از خوف و رجا

باد روحست که این خاک بدن را برداشت — خاک افتاد به شب چون شد ازو باد جدا

باد ازین خاک به شب نیز نمی‌دارد دست — عشقها دارد با خاک من این باد هوا

بی‌ثباتست یقین باد وفایش نبود — بی‌وفا را کند این عشق همه کان وفا

آن صفت کش طلبی سر به تکبر بکشد — عشق آرد بدمی در طلب و طال بقا

عشق را در ملکوت دو جهان توقیعست — شرح آن می نکنم زانک گه ترجیعست

آدمی جوید پیوسته کش و پر هنری — عشق آید دهدش مستی و زیر و زبری

دل چون سنگ در آنست که گوهر گردد — عشق فارغ کندش از گهر و بی‌گهری

حرص خواهد که بشاهان کرم دربافد — لولیان چو ببیند شود او هم سفری

لولیانند درین شهر که دلها دزدند — چشم ازین خلق ببندی چو دریشان نگری

چشم مستش چو کند قصد شکار دل تو — دل نگه داری و سودت نکند چاره‌گری

عاشقانند ترا در کنف غیب نهان — گر تو، بینی نکنی، از غمشان بوی بری

آب خوش را چه خبر از حسرات تشنه — یوسفان را چه خبر از نمک و خوش پسری

سر و سرور چو که با تست چه سرگردانی — جان اندیشه چو با تست چه اندیشه دری

گر ترا دست دهد آن مه از دست روی — ور ترا راه زند آن پری ما بپری

چون ترا گرم کند شعشعهای خورشید — فارغ آیی ز رسالات نسیم سحری

ور سلامی شنوی از دو لب یوسف مصر — شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری

همه مخمور شدستیم بگو ساقی را — تا که بی‌صرفه دهد بادهٔ مشتاقی را

دزد اندیشهٔ بد را سوی زندان آرید — دست او سخت ببندید و به دیوان آرید

شحنهٔ عقل اگر مالش دزدان ندهد — شحنه را هم بکشانید و به سلطان ارید

تشنگان را بسوی آب صلایی بزنید — طوطیان را به کرم در شکرستان آرید

بزم عامست و شهنشاه چنین گفت که: « زود — ساقیان را همه در مجلس مستان آرید »

می‌رسد از چپ و از راست طبقهای نثار — نیم جانی چه بود جان فراوان آرید

هرچه آرید اگر مرده بود جان یابد — الله الله که همه رو به چنین جان آرید

دور اقبال رسید و لب دولت خندید — تا بکی دردسر و دیدهٔ گریان آرید

هرکی دل دارد آیینه کند آن دل را — آینه هدیه بدان یوسف کنعان آرید

بگشادند خزینه همه خلعت پوشید — مصطفی باز بیامد همه ایمان آرید

دستها را همه در دامن خورشید زنید — همه جمعیت ازان زلف پریشان آرید

اندرین ملحمه نصرت همه با تیغ خداست — از غنایم همه ابلیس مسلمان آرید

خنک آن جان که خبر یافت ز شبهای شما — خنک آن گوش که پر گشت ز هیهای شما

← Önceki 3237 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı