☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › ترجیعات › پنجم

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

آنچ دیدی تو ز درد دلم افزود بیا — ای صنم زود بیا زود بیا زود بیا

سود و سرمایهٔ من گر رود باکی نیست — ای تو عمر من و سرمایهٔ هر سود بیا

مونس جان و دلم بی‌رخ تو صبری بود — آتشت صبر و قرارم همه بربود بیا

غرض از هجر گرت شادی دشمن بودست — دشمنم شاد شد و سخت بیاسود بیا

گوهر هردو جهان! گرچه چنین سنگ دلی — آب رحمت ز دل سنگ چو بگشود بیا

نالهای دل و جان را جز تو محرم نیست — ای دلم چون که و که را تو چو داود بیا

شمس تبریز! مگو هجر قضای ازلست — کانچ خواهی تو قضا نیز همان بود بیا

شمس تبریز! که جان طال بقای تو زند — ماه دراعهٔ خود چاک برای تو زند

زخم عشق چو ویی را نبود هیچ رفو — صبر کن هیچ مگو هیچ مگو هیچ مگو

طلب خانه وی کن که همه عشق دروست — می‌دو امروز برین دربدر و کوی به کو

ای بسا شیر که آموختیش بز بازی — سوی بازار که برجه هله زیرک هله زو

آب خوبی همه در جوی تو آنگه گویی — بر در خانهٔ ما تخته منه جامه مشو

سیاهی غم ار شاد شوم معذورم — که ببردست از آن زلف سیه یک سر مو

روبرو می‌نگرم وقت ملامت بعذول — که دران خال نگر یک نظر ای جان عمو

شمس تبریز! چو در جوی تو غوطی خوردم — جامه گم کردم و خود نیست نشان از لب جو

شمس تبریز که زو جان و جهان شادانست — آنک دارد طرفی از غم او شاد آنست

ز اول روز که مخموری مستان باشد — ساغر عشق مرا بر سر دستان باشد

از پگه پیش رخ خوب تو رقاص شدیم — این چنین عادت خورشید پرستان باشد

لولی دیده بران زلف رسن می‌بازد — زانک جانبازی ازان روی بس آسان باشد

شکر تو من ز چه رو از بن دندان نکنم — کز لب تو شکرم در بن دندان باشد

ای عجب آن لب او تا چه دهد در دم صلح — چونک در خشم کمین بخشش او جان باشد

عدد ریگ بیابان اگرم باشد جان — بدهم گر بدهی بوسه چه ارزان باشد

شمس تبریز! به جز عشق ز من هیچ مجو — زان کسی داد سخن جو که سخن‌دان باشد

شمس تبریز چو میخانهٔ جان باز کند — هر یکی را بدهد باده و جانباز کند

ای غم آخر علف دود تو کم نیست برو — عاشقانیم که ما را سر غم نیست برو

غم و اندیشه! برو روزی خود بیرون جو — روزی ما به جز از لطف و کرم نیست برو

شادی هردو جهان! در دل عشاق ازل — درمیا کین سر حد جای تو هم نیست برو

خفته‌ایم از خود و بیخود شده دیوانه ازو — دان که بر خفته و دیوانه قلم نیست برو

ای غم ار دم دهی از مصلحت آخر کار — دل پر آتش ما قابل دم نیست برو

علف غم به یقین عالم هستی باشد — جای آسایش ما جز که عدم نیست برو

شمس تبریز اگر بی‌کس و مفرد باشد — آفتابست ورا خیل و حشم نیست برو

شمس تبریز! تو جانی و همه خلق تن‌اند — پیش جان و تن تو صورت تنها چه تنند

← Önceki 3238 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı