☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › ترجیعات › هفتم

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مستی و عاشقی و جوانی و یار ما — نوروز و نوبهار و حمل می‌زند صلا

هرگز ندیده چشم جهان این چنین بهار — می‌روید از زمین و ز کهسار کیمیا

پهلوی هر درخت یکی حور نیکبخت — دزدیده می‌نماید اگر محرمی لقا

اشکوفه می‌خورد ز می روح طاس طاس — بنگر بسوی او که صلا می‌زند ترا

می خوردنش ندیدی اشکوفه‌اش ببین — شاباش ای شکوفه و ای باده مرحبا

سوسن به غنچه گوید: «برجه چه خفتهٔ — شمعست و شاهدست و شرابست و فتنها »

ریحان و لالها بگرفته پیالها — از کیست این عطا ز کی باشد جز از خدا

جز حق همه گدا و حزینند و رو ترش — عباس دبس در سر و بیرون چو اغنیا

کد کردن از گدا نبود شرط عاقلی — یک جرعه می‌بدیش بدی مست همچو ما

سنبل به گوش گل پنهان شکر کرد و گفت: — « هرگز مباد سایهٔ یزدان ز ما جدا

ما خرقها همه بفکندیم پارسال — جانها دریغ نیست چه جای دو سه قبا »

ای آنک کهنه دادی نک تازه باز گیر — کوری هر بخیل بداندیش ژاژخا

هر شه عمامه بخشد وین شاه عقل و سر — جانهاست بی‌شمار مر این شاه را عطا

ای گلستان خندان رو شکر ابر کن — ترجیع باز گوید باقیش، صبر کن

ای صد هزار رحمت نو ز آسمان داد — هر لحظه بی‌دریغ بران روی خوب باد

آن رو که روی خوبان پرده و نقاب اوست — جمله فنا شوند چو آن رو کند گشاد

زهره چه رو نماید در فر آفتاب — پشه چه حمله آرد در پیش تندباد

ای شاد آن بهار که در وی نسیم تست — وی شاد آن مرید که باشی توش مراد

از عشق پیش دوست ببستم دمی کمر — آورد تاج زرین بر فرق من نهاد

آنکو برهنه گشت و به بحر تو غوطه خورد — چون پاک دل نباشد و پاکیزه اعتقاد

آن کز عنایت تو سلاح صلاح یافت — با این چنین صلاح چه غم دارد از فساد

هرکس که اعتماد کند بر وفای تو — پا برنهد به فضل برین بام بی‌عماد

مغفور ما تقدم و هم ما تأخرست — ایمن ز انقطاع و ز اعراض و ارتداد

سرسبز گشت عالم زیرا که میرآب — آخر زمانیان را آب حیات داد

بختی که قرن پیشین در خواب جسته‌اند — آخر زمانیان را کردست افتقاد

حلوا نه او خورد که بد انگشت او دراز — آنکس خورد که باشد مقبول کیقباد

دریای رحمتش ز پری موج می‌زند — هر لحظهٔ بغرد و گوید که: « یا عباد »

هم اصل نوبهاری و هم فصل نوبهار — ترجیع سیومست هلا قصه گوش‌دار

شب گشته بود و هرکس در خانه می‌دوید — ناگه نماز شام یکی صبح بردمید

جانی که جانها همگی سایهای اوست — آن جان بران پرورش جانها رسید

تا خلق را رهاند زین حبس و تنگنا — بر رخش زین نهاد و سبک تنگ برکشید

از بند و دام غم که گرفتست راه خلق — هردم گشایشیست و گشاینده ناپدید

بگشای سینه را که صبایی همی رسد — مرده حیات یابد و زنده شود قدید

باور نمی‌کنی بسوی باغ رو ببین — کان خاک جرعهٔ ز شراب صبا چشید

گر زانکه بر دل تو جفا قفل کرده‌ست — نک طبل می‌زنند که آمد ترا کلید

ور طعنه می‌زنند بر اومید عاشقان — دریا کجا شود به لب این سگان پلید

عیدیست صوفیان را وین طبلها گواه — ور طبل هم نباشد چه کم شود ز عید

بازار آخر آمد هین چه خریدهٔ — شاد آنک داد او شبهٔ گوهری خرید

بشناخت عیبهای متاع غرور را — بگزید عشق یار و عجایب دری گزید

نادر مثلثی که تو داری بخور حلال — خمخانهٔ ابد خنک آ، کاندرو خزید

هر لحظهٔ بهار نوست و عقار نو — جانش هزار بار چو گل جامها درید

من عشق را بدیدم بر کف نهاده جام — می‌گفت : « عاشقان را از بزم ما سلام »

← Önceki 3240 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı