☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › ترجیعات › بیست و ششم

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ای جان مرا از غم و اندیشه خریده — جان را به ستم در گل و گلزار کشیده

دیده که جهان از نظرش دور فتاده‌ست — نادیده بیاورده دگرباره، بدیده

جان را سبکی داده و ببریده ز اشغال — تا دررسد اندر هوس خویش جریده

جولاهه که باشد که دهی سلطنت او را؟! — پا  در  چه  اندیشه و سودا بتنیده

آن کس که ز باغت خرد انگور فشارد — شیرین بودش لاجرم ای دوست عقیده

آن روز که هر باغ بسوزد ز خزانها — باشند درختان تو از میوه خمیده

جان را زندا باغ، صلاهای تعالوا — جان در تن پرخون پر از ریم، خزیده

چون گنج برآ  زین حدث ای جان و جهان گیر — در گوش کن این پند من، ای گوشه گزیده

پیسه رسن است این شب و این روز، حذر کن — کز پیسه رسن ترسد هر مار گزیده

این گردن ما زین رسن پیسهٔ ایام — کی گردد چون گردن احرار، رهیده؟

از بولهب و جفتی او، چونکه ببریم — بینیم ز خود حبل مسد  را سکلیده

بی‌فصل خزان گلشن ارواح شکفته — بی‌کام و دهان هر فرس روح چریده

افسار گسسته فرس، و رفته به صحرا — مرعا و قرو دیده و ازهار دمیده

ترجیع کنم تا که سر رشته بیابند — مستان همه از بهر چنین گنج، خرابند

باد آمد و با بید همی گوید: « هی هی، — این جنبش و این شورش و این رقص تو تا کی؟ »

می‌گوید آن بید، بدان باد: « ز خود پرس — ای برده مرا از سر و  ای داده مرا  می

اندر تن من یک رگ، هشیار نماندست — ای رفته می عشق تو اندر رگ و در پی

از مردم هشیار بجو قصه و تاریخ — کین سابقه کی آمد، وان خاتمه تا کی »

آن ترک سلامم کند و گوید: « کیسن » — گویم که: « خمش کن که نه کی دانم و نی بی »

آن معتزلی پرسد، معدوم نه شیء است ؟ — بیخود بر من شی بود  و با خود لاشی

لب بر لب دلدار چو خواهی که نهی تو — از خویش تهی باش، بیاموز از آن نی

اندیشه مرا برد سحرگاه به باغی — باغی که برون نیست ز دنیا  و نه در وی

پرسیدم کای باغ عجایب تو چه باغی؟ — گفت: « آنک نترسم ز زمستان و نه از دی »

نزدیکم و دورم ز تو چون ماه و چو خورشید — وین دور نماند چو کند راه،خدا طی

گیرم که نبینی به نظر چشمهٔ خورشید — نی گرمیت از شمس بد افسردگی از فی؟

هین دور شو از سردی و بفزای ز گرمی — تا صیف شود بهمنت و رشد شود غی

خورشید نماید خبر بی‌دم و بی‌حرف — بربند لب از ابجد و از هوز و حطی

ترجیع سوم را چو سرآغاز نهادیم — بس مرغ نهان را که پر و بال گشادیم

برجه که رسیدند رسولان بهاری — انگیخت شکاران تو آن شاه شکاری

از دشت عدم تا به وجودست بسی راه — آموخت عدم را شه الاقی و سواری

در باغ زهر گور یکی مرده برآمد — بنگر به عزیزان که برستند ز خواری

در« زلزلت الارض »خدا گفت زمین را — امروز کنم زنده هر آن مرده که داری

ابرش عوض آب همی روح فشاند — تو شرم نداری که بنالی ز نزاری؟ !

← Önceki 3260 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı