← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۳۴۳
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
ز همراهان جدایی مصلحت نیست — سفر بیروشنایی مصلحت نیست
چو ملک و پادشاهی دیده باشی — پس شاهی گدایی مصلحت نیست
شما را بیشما میخواند آن یار — شما را این شمایی مصلحت نیست
چو خوان آسمان آمد به دنیا — از این پس بینوایی مصلحت نیست
در این مطبخ که قربانست جانها — چو دونان نان ربایی مصلحت نیست
بگو آن حرص و آز راه زن را — که مکر و بدنمایی مصلحت نیست
چو پا داری برو دستی بجنبان — تو را بیدست و پایی مصلحت نیست
چو پای تو نماند پر دهندت — که بیپر در هوایی مصلحت نیست
چو پر یابی به سوی دام حق پر — که از دامش رهایی مصلحت نیست
همای قاف قربی ای برادر — هما را جز همایی مصلحت نیست
جهان جوی و صفا بحر و تو ماهی — در این جو آشنایی مصلحت نیست
خمش باش و فنای بحر حق شو — به هنبازی خدایی مصلحت نیست