← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۳۶۴
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
تا نقش خیال دوست با ماست — ما را همه عمر خود تماشاست
آن جا که وصال دوستانست — والله که میان خانه صحراست
وان جا که مراد دل برآید — یک خار به از هزار خرماست
چون بر سر کوی یار خسبیم — بالین و لحاف ما ثریاست
چون در سر زلف یار پیچیم — اندر شب قدر قدر ما راست
چون عکس جمال او بتابد — کهسار و زمین حریر و دیباست
از باد چو بوی او بپرسیم — در باد صدای چنگ و سرناست
بر خاک چو نام او نویسیم — هر پاره خاک حور و حوراست
بر آتش از او فسون بخوانیم — زو آتش تیزاب سیماست
قصه چه کنم که بر عدم نیز — نامش چو بریم هستی افزاست
آن نکته که عشق او در آن جاست — پرمغزتر از هزار جوزاست
وان لحظه که عشق روی بنمود — اینها همه از میانه برخاست
خامش که تمام ختم گشتهست — کلی مراد حق تعالاست