☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۴۴۱

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست — بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حُسن! برون‌ آ دمی ز ابر — کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست

بشنودم از هوای تو آواز طبل باز — باز آمدم که ساعدِ سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز «بیش مَرَنجان مرا، برو» — آن گفتنت که «بیش مرنجانم» آرزوست

وآن دفع گفتنت که «برو، شَه به خانه نیست» — وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

در دست هر که هست ز خوبی قُراضه‌هاست — آن معدن مَلاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آبِ چرخ، چو سیل است بی‌وفا — من ماهی‌ام، نهنگم، عُمّانم آرزوست

یعقوب‌وار «وا اَسَفا»ها همی زنم — دیدارِ خوبِ یوسفِ کنعانم آرزوست

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود — آوارگیِ و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست‌عناصِر دلم گرفت — شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او — آن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست

زین خَلق پُرشکایتِ گریان شدم ملول — آن های هوی و نعرهٔ مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل امّا ز رَشکِ عام — مُهر است بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر — کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند «یافت می‌نشود، جُسته‌ایم ما» — گفت «آنک یافت می‌نَشوَد، آنم آرزوست»

هر چند مُفلسم نپذیرم عقیق خُرد — کآن عقیقِ نادرِ ارزانم آرزوست

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست — آن آشکارْ صنعتِ پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز — از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

گوشم شنید قصّهٔ ایمان و مست شد — کو قِسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جَعد یار — رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست

می‌گوید آن رباب که «مُردم ز انتظار — دست و کنار و زخمهٔ عثمانم آرزوست»

من هم‌ رباب عشقم و عشقم رُبابی است — وآن لطف‌های زخمهٔ رحمانم آرزوست

باقیِ این غزل را ای مطرب ظریف! — زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست

بنمای, شمس مفخَر تبریز! رو ز شرق — من هدهدم، حضور سلیمانم آرزوست

← Önceki 441 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı