☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۴۵

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا — خاصه که در گشاید و گوید «خواجه اندرآ»

با لب خشک گوید او قصه چشمه‌ی خضر — بر قد مرد می‌بُرّد درزیِ عشقِ او قبا

مست شوند چشم‌ها از سکرات چشم او — رقص‌کنان درخت‌ها پیش لطافت صبا

بلبل با درخت گل گوید «چیست در دلت؟ — این دم در میان بنه، نیست کسی، توی و ما»

گوید «تا تو با توی، هیچ مدار این طمع — جهد نمای تا بری رختِ توی از این سرا»

چشمه‌ی سوزنِ هوس تنگ بوَد یقین بدان — ره ندهد به ریسِمان چونک ببیندش دوتا

بنگر آفتاب را تا به گلو در آتشی — تا که ز روی او شود روی زمین پر از ضیا

چونک کلیم حق بشد سوی درخت آتشین — گفت من آب کوثرم کفش برون کن و بیا

هیچ مترس ز آتشم زانک من آبم و خوَشم — جانب دولت آمدی صدر تراست مرحبا

جوهریی و لعل کان جان مکان و لامکان — نادره‌یِ زمانه‌ای خلق کجا و تو کجا !

بارگه عطا شود از کف عشق هر کفی — کارگه وفا شود از تو جهانِ بی‌وفا

ز اول روز آمدی ساغر خسروی به کف — جانب بزم می‌کشی جان مرا که الصلا

دل چه شود؟ چو دست دل گیرد دست دلبری — مس چه شود؟ چو بشنود بانگ و صلای کیمیا

آمد دلبری عجب نیزه به دست چون عرب — گفتم هست خدمتی؟ گفت تعال عندنا

جَست دلم که من دوم گفت خرد که من روم — کرد اشارت از کرم گفت بلی کلا کما

خوان چو رسید از آسمان دست بشوی و هم دهان — تا که نیاید از کفت بوی پیاز و گندنا

کانِ نمک رسید هین گر تو ملیح و عاشقی — کاس ستان و کاسه ده شور گزین نه شوربا

بسته کنم من این دو لب تا که چراغ روز و شب — هم به زبانه‌یِ زبان گوید قصه با شما

← Önceki 45 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı