← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۵۴۵
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بی تو به سر می نشود با دگری مینشود — هر چه کنم عشق بیان بیجگری مینشود
اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری — هیچ کسی را ز دلم خود خبری مینشود
یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من — آب حیاتی ندهد یا گهری مینشود
ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان — تا بزنم بانگ و فغان خود حشری مینشود
میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرست — بی ره و رای تو شها رهگذری مینشود
چیست حشر از خود خود رفتن جانها به سفر — مرغ چو در بیضه خود بال و پری مینشود
بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من — تا تو قدم درننهی خود سحری مینشود
دانه دل کاشتهای زیر چنین آب و گلی — تا به بهارت نرسد او شجری مینشود
در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر — زانک از این بحث به جز شور و شری مینشود