← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۶۲۹
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
عاشق چو منی باید میسوزد و میسازد — ور نی مثل کودک تا کعب همیبازد
مهرو چو تویی باید ای ماه غلام تو — تا بر همه مه رویان میچربد و مینازد
عاشق چو منی باید کز مستی و بیخویشی — با خلق نپیوندد با خویش نپردازد
فارس چو تویی باید ای شاه سوار من — کز وهم و گمان زان سو میراند و میتازد
عشق آب حیات آمد برهاندت از مردن — ای شاه که او خود را در عشق دراندازد
چون شاخ زرست این جان میکش به خودش میدان — چندان که کشش بیند سوی تو همییازد
باری دل و جان من مستست در آن معدن — هر روز چو نوعشقان فرهنگ نو آغازد
چون چنگ شوی از غم خم داده وانگه او — در بر کشدت شیرین بیواسطه بنوازد
آن آهوی مفتونش چون تازه شود خونش — آن شیر بدان آهو در میمنه بگرازد
شمس الحق تبریزی بر شمس فلک روزی — باشد که طراز نو شعشاع تو بطرازد