← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۸۱۷
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چون مرا جمعی خریدار آمدند — کهنه دوزان جمله در کار آمدند
از ستیزه ریش را صابون زدند — وز حسد ناشسته رخسار آمدند
همچو نغزان روز شیوه میکنند — همچو چغزان شب به تکرار آمدند
شکر کز آواز من این خفتگان — خواب را هشتند و بیدار آمدند
کاش بیداری برای حق بدی — اینک بهر سیم و زر زار آمدند
چون شود بیمار از ایشان سرخ رو — چون به زردی همچو دینار آمدند
خلق را پس چون رهانند از حسد — کز حسد این قوم بیمار آمدند
در دل خلقند چون دیده منیر — آن شهان کز بهر دیدار آمدند
همچو هفت استاره یک نور آمدند — همچو پنج انگشت یک کار آمدند
تا نگردی ریش گاو مردمی — سر به سر خود ریش و دستار آمدند
اهل دل خورشید و اهل گل غبار — اهل دل گل اهل گل خار آمدند
غم مخور ای میر عالم زین گروه — کاهل دل دل بخش و دلدار آمدند