← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۸۴۳
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
در عشق زنده باید، کز مُرده هیچ ناید — دانی که کیست زنده؟ آن کو ز عشق زاید
گرمی شیر غرّان، تیزی تیغ برّان — نَرّی جمله نرّان، با عشق، کُند آید
در راه رهزنانند، وین همرهان زنانند — پای نگارکرده، این راه را نشاید
طبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمد — کو رُستمِ سرآمد؟ تا دست برگشاید
رعدش بغرّد از دل، جانش ز ابر، قالب — چون برق بِجْهد از تن، یک لحظهای نپاید
هرگز چنین سری را تیغ اجل نَبُرّد — کاین سر ز سربلندی، بر ساق عرش، ساید
هرگز چنین دلی را غصّه فرو نگیرد — غمهای عالم او را شادیِّ دل فزاید
دریا پَیَش، ترش رو، او ابر نوبهارست — عالم بدوست شیرین، قاصد ترش نماید
شیرش نخواهد آهو، آهوی اوست یاهو — منکر در این چراخور، بسیار ژاژ خاید
در عشق، جویْ ما را، در ما بجوی او را — گاهی منش ستایم، گاه او مرا ستاید
تا چون صدف ز دریا بُگْشاید او دهانی — دریای ما و من را چون قطره دررباید