← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۸۶۹
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
خیاط روزگار به بالای هیچ مرد — پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد
بنگر هزار گول سلیم اندر این جهان — دامان زر دهند و خرند از بلیس درد
گلهای رنگ رنگ که پیش تو نقلهاست — تو می خوری از آن و رخت میکنند زرد
ای مرده را کنار گرفته که جان من — آخر کنار مرده کند جان و جسم سرد
خو با خدای کن که از این نقشهای دیو — خواهی شدن به وقت اجل بیمراد فرد
پاها مکش دراز بر این خوش بساط خاک — کاین بستریست عاریه میترس از نورد
مفکن گزافه مهره در این طاس روزگار — پرهیز از آن حریف که هست اوستاد نرد
منگر به گرد تن بنگر در سوار روح — میجو سوار را به نظر در میان گرد
رخسارهای چون گل لابد ز گلشنیست — گلزار اگر نباشد پس از کجاست ورد
سیب زنخ چو دیدی میدان درخت سیب — بهر نمونه آمد این نیست بهر خورد
همت بلند دار که با همت خسیس — چاوش پادشاه براند تو را که برد
خاموش کن ز حرف و سخن بیحروف گوی — چون ناطقه ملایکه بر سقف لاجورد