← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۹۵۱
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
هر آن نوی که رسد سوی تو قدید شود — چو آب پاک که در تن رود پلید شود
ز شیر دیو مزیدی مزید تو هم از اوست — که بایزید از این شیردان یزید شود
مرید خواند خداوند دیو وسوسه را — که هر که خورد دم او چو او مرید شود
چو مشرقست و چو مغرب مثال این دو جهان — بدین قریب شود مرد زان بعید شود
هر آن دلی که بشورید و قی شدش آن شیر — ز شورش و قی آن شیر بوسعید شود
هر آنک صدر رها کرد و خاک این در شد — هزار قفل گران را دلش کلید شود
ترش ترش تو به خسرو مگو که شیرین کو — پدید آید چون خواجه ناپدید شود
چو غوره رست ز خامی خویش شد شیرین — چو ماه روزه به پایان رسید عید شود
خموش آینه منمای در ولایت زنگ — نما به قیصر رومش که تا مرید شود