← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۹۶۱
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
جهان را بدیدم وفایی ندارد — جهان در جهان آشنایی ندارد
در این قرص زرین بالا تو منگر — که در اندرون بوریایی ندارد
بس ابله شتابان شده سوی دامش — چو کوری که در کف عصایی ندارد
بر او گشته ترسان بر او گشته لرزان — زهی علتی کان دوایی ندارد
نموده جمالی ولی زیر چادر — عجوزی قبیحی لقایی ندارد
کسی سر نهد بر فسونش که چون مار — ز عقل و ز دین دست و پایی ندارد
کسی جان دهد در رهش کز شقاوت — ز جانان ره جان فزایی ندارد
چه مردار مسی که مرد او ز مسی — که پنداشت کو کیمیایی ندارد
برای خیالی شده چون خیالی — بجز درد و رنج و عنایی ندارد
چرا جان نکارد به درگاه معشوق — عجب عشق خود اصطفایی ندارد
چه شاهان که از عشق صد ملک بردند — که آن سلطنت منتهایی ندارد
چه تقصیر کردست این عشق با تو — که منکر شدی کو عطایی ندارد
به یک دردسر زو تو پا را کشیدی — چه ره دیدهای کان بلایی ندارد
خمش کن نثارست بر عاشقانش — گهرها که هر یک بهایی ندارد