☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۹۶۱

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

جهان را بدیدم وفایی ندارد — جهان در جهان آشنایی ندارد

در این قرص زرین بالا تو منگر — که در اندرون بوریایی ندارد

بس ابله شتابان شده سوی دامش — چو کوری که در کف عصایی ندارد

بر او گشته ترسان بر او گشته لرزان — زهی علتی کان دوایی ندارد

نموده جمالی ولی زیر چادر — عجوزی قبیحی لقایی ندارد

کسی سر نهد بر فسونش که چون مار — ز عقل و ز دین دست و پایی ندارد

کسی جان دهد در رهش کز شقاوت — ز جانان ره جان فزایی ندارد

چه مردار مسی که مرد او ز مسی — که پنداشت کو کیمیایی ندارد

برای خیالی شده چون خیالی — بجز درد و رنج و عنایی ندارد

چرا جان نکارد به درگاه معشوق — عجب عشق خود اصطفایی ندارد

چه شاهان که از عشق صد ملک بردند — که آن سلطنت منتهایی ندارد

چه تقصیر کردست این عشق با تو — که منکر شدی کو عطایی ندارد

به یک دردسر زو تو پا را کشیدی — چه ره دیده‌ای کان بلایی ندارد

خمش کن نثارست بر عاشقانش — گهرها که هر یک بهایی ندارد

← Önceki 961 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı