☪ Anlam Arayışı

← Gülistan

گلستان › باب چهارم در فواید خاموشی › حکایت شمارهٔ ۱۳

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی در مسجدِ سنجار به تطوّع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادلِ نیک‌سیرت، نمی‌خواستش که دل‌آزرده گردد. گفت: ای جوانمرد! این مسجد را مؤذّنانند قدیم، هر یکی را پنج دینار مرتّب داشته‌ام، تو را ده دینار می‌دهم تا جایی دیگر روی. — بر این قول اتّفاق کردند و برفت. پس از مدّتی در گذری پیش امیر باز آمد. گفت: ای خداوند! بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بُقعه به در کردی که این جا که رفته‌ام، بیست دینارم همی‌دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی‌کنم! امیر از خنده بی‌خود گشت و گفت: زنهار! تا نستانی که به پنجاه راضی گردند!

به تیشه کس نخراشد ز رویِ خارا گِل — چنان که بانگِ درشت تو می‌خراشد دل

← Önceki 132 / 292 Sonraki →

Anlam Arayışı