☪ Anlam Arayışı

← Gülistan

گلستان › باب پنجم در عشق و جوانی › حکایت شمارهٔ ۱۳

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قُبحِ مشاهدهٔ او مُجاهده می‌برد و می‌گفت: این چه طَلعتِ مَکروه است و هَیْأتِ مَمقوت و مَنظرِ ملعون و شمایلِ ناموزون؟ یا غُرابَ‌الْبَیْنِ، یا لَیْتَ بَیْنی و بَیْنَکَ بُعْدَ المَشْرِقَیْنِ. — عَلی‌الصَّباح به رویِ تو هر که برخیزد

صباحِ روزِ سلامت بر او مَسا باشد — بد اختری چو تو در صحبتِ تو بایستی

ولی چنین که تویی، در جهان کجا باشد؟ — عجب آن که غُراب از مجاورتِ طوطی هم به جان آمده بود و ملول شده، لاحول‌کنان از گردشِ گیتی همی‌نالید و دستهایِ تَغابُن بر یکدگر همی مالید که: این چه بختِ نگون است و طالعِ دُون و ایّامِ بوقلمون! لایق قدرِ من آنستی که با زاغی به دیوارِ باغی بر خرامان همی رفتمی.

پارسا را بس این قدر زندان — که بود هم طویلهٔ رندان

بلی، تا چه کردم که روزگارم به عقوبتِ آن در سِلکِ صحبتِ چنین ابلهی، خودرای، ناجنس، خیره درای، به چنین بند بلا مبتلا گردانیده است؟ — کس نیاید به پایِ دیواری

که بر آن صورتت نگار کنند — گر تو را در بهشت باشد جای

دیگران دوزخ اختیار کنند — این ضرب‌المثل بدان آوردم تا بدانی که صدچندان که دانا را از نادان نفرت است، نادان را از دانا وحشت است.

زاهدی در سَماعِ رندان بود — زآن میان گفت شاهدی بلخی

گر ملولی ز ما، تُرُش منشین — که تو هم در میانِ ما تلخی

جمعی چو گل و لاله به هم پیوسته — تو هیزمِ خشک در میانی رَسْتَه

چون باد مخالف و چو سرما ناخوش — چون برف نشسته‌ایّ و چون یخ بسته

← Önceki 146 / 292 Sonraki →

Anlam Arayışı