گلستان › باب ششم در ضعف و پیری › حکایت شمارهٔ ۵
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوعی غم نیامدی و لب از خنده فرا هم. — روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد. بعد از آن دیدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بیخ نشاطش بریده و گل هوس پژمریده.
پرسیدمش: چگونهای و چه حالت است؟ — گفت: تا کودکان بیاوردم دگر کودکی نکردم.
ما ذَا الصِّبیٰ و الشَّیبُ غَیَّرَ لِمَّتی — وَ کَفیٰ بِتَغییرِ الزَّمانِ نَذیراً
چون پیر شدی ز کودکی دست بدار — بازی و ظرافت به جوانان بگذار
طرب نوجوان ز پیر مجوی — که دگر ناید آب رفته به جوی
زرع را چون رسید وقت درو — نخرامد چنان که سبزه نو
دور جوانی بشد از دست من — آه و دریغ آن زمن دل فروز
قوت سرپنجه شیری گذشت — راضی ام اکنون به پنیری چو یوز
پیرزنی موی سیه کرده بود — گفتم ای مامک دیرینه روز
موی به تلبیس سیه کرده گیر — راست نخواهد شدن این پشت کوز