گلستان › باب دوم در اخلاق درویشان › حکایت شمارهٔ ۴۵
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
آوردهاند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جایِ زنان رسیده، و با وجود جِهاز و نعمت کسی در مُناکِحت او رغبت نمینمود. — زشت باشد دَبِیقی و دیبا
که بود بر عروسِ نازیبا — فیالجمله، به حکم ضرورت عَقْدِ نِکاحش با ضَرِیری ببستند.
آوردهاند که حکیمی در آن تاریخ از سَرِنْدیب آمده بود که دیدهٔ نابینا روشن همیکرد. — فقیه را گفتند: داماد را چرا عِلاج نکنی؟
گفت: ترسم که بینا شود و دخترم را طلاق دهد؛ — شویِ زنِ زشتروی، نابینا بِه.