☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Hâfız (Gazeller)

غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۱۶

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

آن یار کز او خانهٔ ما جایِ پَری بود — سر تا قدمش چون پَری از عیب بَری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش — بیچاره ندانست که یارش سفری بود

تنها نه ز رازِ دلِ من پرده برافتاد — تا بود فلک، شیوهٔ او پرده‌دری بود

منظورِ خردمندِ من آن ماه که او را — با حُسنِ ادب شیوهٔ صاحب‌نظری بود

از چنگِ مَنَش اختر بَدمِهر به در برد — آری چه کنم؟ دولتِ دورِ قمری بود

عُذری بِنِه ای دل، که تو درویشی و او را — در مملکتِ حُسن سَرِ تاجْوَری بود

اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت — باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

خوش بود لبِ آب و گل و سبزه و نسرین — افسوس که آن گنجِ روان رهگذری بود

خود را بکش ای بلبل از این رشک که گُل را — با بادِ صبا وقتِ سحر جلوه‌گری بود

هر گنجِ سعادت که خدا داد به حافظ — از یُمنِ دعایِ شب و وِردِ سَحَری بود

← Önceki 216 / 495 Sonraki →

Anlam Arayışı