الهی نامه › بخش هشتم › (۱۱) حکایت سلطان محمود و آرزو خواستن بزرگان
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بزرگانی که سَر در چرخ سودند — همه در خدمتِ محمود بودند
شهِ عالم به ایشان کرد رویی — که در خواهید هر یک آرزویی
ز شهر و مال و مُلک و منصب و جاه — بسی در خواستند آن روز از شاه
چو نوبت با ایاز آمد کسی گفت — که ای در حسن طاق و با هنر جفت
چه خواهی آرزو گفتا که یک چیز — برون زان یک نخواهم من دگر نیز
من آن خواهم همیشه در زمانه — که تیرِ شاه را باشم نشانه
اگر این آرزو دستم دهد هیچ — مرا هرگز نماند ذرّهٔ پیچ
بدو گفتند کای محروم مانده — ز جهل از عقل نامعلوم مانده
تو پشتِ پای خواهی زد خِرَد را — که میخواهی نشانه شاهِ خود را
تَنِ خود را چرا خواهی نشانه — کاسیرِ تیر گَردی جاودانه
زبان بگشاد ایاز و گفت آنگاه — شما زین سِرّ نهاید ای قوم آگاه
مرا چون عالمی پُر احترامست — نشانه تیرِ شه بودن تمامست
که اوّل بر نشانه چند ره شاه — نظر میافکند پس تیر آنگاه
چو اوّل آن نظر دَر کار آید — دَر آخر زخم کِی دشوار آید
شما آن زخم میبینید دَر راه — ولی من آن نظر میبینم از شاه
چو باشد دَه نظر از پیش رفته — به زخمی کِی رَوَم از خویش رفته