☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › آغاز کتاب › آغاز کتاب

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

الا ای مشک جان بگشای نافه — که هستی نایب دارالخلافه

چو روح امر ربّانی توداری — سریر ملک روحانی تو داری

جهان هر دو بهم یک مشت خاکست — فضای قدس دارالملک پاکست

همه عالم به کلی بستهٔ تست — زمین و آسمان پیوستهٔ تست

توئی پیوسته و أز ما بریده — ز دیده دور و اندر عین دیده

بهشت و دوزخ و روز قیامت — همه از بهر نامت یک علامت

ملایک را برمزی معرفت بخش — خلایق را بصد صورت صفت بخش

تو چون صد آفتابی گر بتابی — کند هر ذرّه‌ات صد آفتابی

چو نور آفتابت در مزیدست — ز ذرّاتت یکی عرش مجیدست

چه نقشی،خاص قیّومی همیشه — چه گویم من که معلومی همیشه

عجب مرغی نمی‌دانم که چونی — که از اثبات و نفی ما برونی

چو نه در آسمان نه در زمینی — کجائی، نزد رب العالمینی

همه چیزی توئی و هیچ هم تو — چه گویم راستی و پیچ هم تو

برآر ازدل دمی مشکین باخلاص — که شد عمر از دم تو مجمر خاص

توئی شاه و خلیفه جاودانه — پسر داری شش و هر یک یگانه

پسر هر یک ترا صاحب قرانیست — که اندر فن خود هر یک جهانیست

یکی نفسست و در محسوس جایش — یکی شیطان و درموهوم رایش

یکی عقلست و معقولات گوید — یکی علمست و معلومات جوید

یکی فقرست و معدومات خواهد — یکی توحید و کل یک ذات خواهد

چو این هر شش بفرمان راه یابند — حضور جاودان آنگاه یابند

چو دایم تاابد هستی خلیفه — ز لطفت گشت عالم پر لطیفه

سیه پوش خلافت شو چوآدم — سفر در سینهٔ خود کن چو عالم

قدم چون خضر نه در راه مردان — که گردت در نیابد چرخ گردان

مکانت کشتی نوحست ای صدر — زمانت والضُّحی ولیلة القدر

سلیمان وش به مسند باز نه پشت — ولی انگشترین کرده در انگشت

جمال یوسفی را جلوه‌گر باش — چو ابرهیم هفت اعضا بصر باش

چو داود نبی این پرده بنواز — چو عیسی زن نَفَس در عشق دمساز

چو همدستی تو با موسی عمران — همی ازجام جان خور آب حیوان

دو پر در سایهٔ سیمرغ کن باز — بر ادریس بنشین کیمیا ساز

چو کردی جد و جهد بی عدد تو — ز نور مصطفی یابی مدد تو

چو در دین حاصل آمد این کمالت — سخن گفتن کنون باشد حلالت

به چشم خرد منگر در سخن هیچ — که خالی نیست دو گیتی ز کن هیچ

اساس هر دوعالم جز سخن نیست — که از کن هست گشت از لاتکن نیست

سخن ازحق تعالی مُنْزَل آمد — که فخر انبیای مرسل آمد

اگر موسی کلیم روزگارست — کلیم او کلام کردگارست

اگر عیسی نبودی کلمة حق — کجا بودی ز عزّت روح مطلق

محمد نیز کو مقصود کن بود — شب معراج سلطان سخن بود

سخن نقد دوعالم بیش و کم هست — نکاحست و طلاق و بیع هم هست

بوقت عرض ذُرّیّات عشّاق — سخن بودست اصل عهد و میثاق

اگر مبصر و گرمسموع جوئی — وگر محسوس وگر معقول گوئی

اگر ملموس وگر موهوم گیری — وگر محسوس وگر معلوم گیری

وگر قسمیست فکرت یا خیالت — وگر چیزیست ممکن یا محالت

همه محدود باشد جز که ملفوظ — محیط از لفظ آمد لوح محفوظ

اگر موجود و گر معدوم باشد — در انگشت سخن چون موم باشد

ازین هر قسم در ذوق و اشارت — بصد گونه توان کردن عبارت

ازین حجّت شود بر عقل پیدا — که او کل سخن آمد ز اسما

چو اصل آمد سخن اکنون تو می‌گوی — سخن خواه و سخن پرس و سخن گوی

← Önceki 11 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı