الهی نامه › آغاز کتاب › آغاز کتاب
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
الا ای مشک جان بگشای نافه — که هستی نایب دارالخلافه
چو روح امر ربّانی توداری — سریر ملک روحانی تو داری
جهان هر دو بهم یک مشت خاکست — فضای قدس دارالملک پاکست
همه عالم به کلی بستهٔ تست — زمین و آسمان پیوستهٔ تست
توئی پیوسته و أز ما بریده — ز دیده دور و اندر عین دیده
بهشت و دوزخ و روز قیامت — همه از بهر نامت یک علامت
ملایک را برمزی معرفت بخش — خلایق را بصد صورت صفت بخش
تو چون صد آفتابی گر بتابی — کند هر ذرّهات صد آفتابی
چو نور آفتابت در مزیدست — ز ذرّاتت یکی عرش مجیدست
چه نقشی،خاص قیّومی همیشه — چه گویم من که معلومی همیشه
عجب مرغی نمیدانم که چونی — که از اثبات و نفی ما برونی
چو نه در آسمان نه در زمینی — کجائی، نزد رب العالمینی
همه چیزی توئی و هیچ هم تو — چه گویم راستی و پیچ هم تو
برآر ازدل دمی مشکین باخلاص — که شد عمر از دم تو مجمر خاص
توئی شاه و خلیفه جاودانه — پسر داری شش و هر یک یگانه
پسر هر یک ترا صاحب قرانیست — که اندر فن خود هر یک جهانیست
یکی نفسست و در محسوس جایش — یکی شیطان و درموهوم رایش
یکی عقلست و معقولات گوید — یکی علمست و معلومات جوید
یکی فقرست و معدومات خواهد — یکی توحید و کل یک ذات خواهد
چو این هر شش بفرمان راه یابند — حضور جاودان آنگاه یابند
چو دایم تاابد هستی خلیفه — ز لطفت گشت عالم پر لطیفه
سیه پوش خلافت شو چوآدم — سفر در سینهٔ خود کن چو عالم
قدم چون خضر نه در راه مردان — که گردت در نیابد چرخ گردان
مکانت کشتی نوحست ای صدر — زمانت والضُّحی ولیلة القدر
سلیمان وش به مسند باز نه پشت — ولی انگشترین کرده در انگشت
جمال یوسفی را جلوهگر باش — چو ابرهیم هفت اعضا بصر باش
چو داود نبی این پرده بنواز — چو عیسی زن نَفَس در عشق دمساز
چو همدستی تو با موسی عمران — همی ازجام جان خور آب حیوان
دو پر در سایهٔ سیمرغ کن باز — بر ادریس بنشین کیمیا ساز
چو کردی جد و جهد بی عدد تو — ز نور مصطفی یابی مدد تو
چو در دین حاصل آمد این کمالت — سخن گفتن کنون باشد حلالت
به چشم خرد منگر در سخن هیچ — که خالی نیست دو گیتی ز کن هیچ
اساس هر دوعالم جز سخن نیست — که از کن هست گشت از لاتکن نیست
سخن ازحق تعالی مُنْزَل آمد — که فخر انبیای مرسل آمد
اگر موسی کلیم روزگارست — کلیم او کلام کردگارست
اگر عیسی نبودی کلمة حق — کجا بودی ز عزّت روح مطلق
محمد نیز کو مقصود کن بود — شب معراج سلطان سخن بود
سخن نقد دوعالم بیش و کم هست — نکاحست و طلاق و بیع هم هست
بوقت عرض ذُرّیّات عشّاق — سخن بودست اصل عهد و میثاق
اگر مبصر و گرمسموع جوئی — وگر محسوس وگر معقول گوئی
اگر ملموس وگر موهوم گیری — وگر محسوس وگر معلوم گیری
وگر قسمیست فکرت یا خیالت — وگر چیزیست ممکن یا محالت
همه محدود باشد جز که ملفوظ — محیط از لفظ آمد لوح محفوظ
اگر موجود و گر معدوم باشد — در انگشت سخن چون موم باشد
ازین هر قسم در ذوق و اشارت — بصد گونه توان کردن عبارت
ازین حجّت شود بر عقل پیدا — که او کل سخن آمد ز اسما
چو اصل آمد سخن اکنون تو میگوی — سخن خواه و سخن پرس و سخن گوی