الهی نامه › بخش نهم › (۶) حکایت دیوانۀ که از حق کرباس میخواست
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مگردیوانهٔ شوریده برخاست — برهنه بُد ز حق کرباس میخواست
کالهی پیرهن در تن ندارم — وگر تو صبر داری من ندارم
خطابی آمد آن بیخویشتن را — که کرباست دهم اما کفن را
زبان بگشاد آن مجنونِ مضطر — که من دانم ترا ای بنده پرور
که تا اوّل نمیرد مرد عاجز — تو ندهی هیچ کرباسیش هرگز
بباید مرد اول مفلس وعور — که تا کرباس یابد از تو در گور
دلاگرکشتهٔ این راه گردی — بیک دم زندهٔ الله گردی
چو تو خونی شدی از پای تا فرق — میان خاک شو در خون خود غرق
هر آن زن را که شیر آید پدیدار — ببندد خون حیضش بر سر کار
بگردانند خونش را نهانی — که تا خون میخوری و شیر دانی
چو آغاز تو بر خون خوردن آمد — چو انجامت بخاک آوردن آمد
کسی کو در میان خاک و خونست — چرا سر میکشد چون سرنگونست
اگر تو هیچکس دانی که چونی — بهم بِسرشته مشتی خاک و خونی
ز خون و خاک آنگه پاک گردی — که خونی میخوری تا خاک گردی
چو نبوَد کارِ تو جز اشک و سوزی — ز زلفش سایه افتد بر تو روزی