الهی نامه › بخش نهم › (۷) حکایت دیوانه که اشک میریخت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی دیوانه میریخت اشکِ بسیار — یکی گفتش چرا گرئی چنین زار
بگویم، گفت ازانم خون فشانی — که تا دل سوزدش بر من زمانی
یکی گفتش که او را دل نباشد — کسی کین گوید او عاقل نباشد
جوابش داد آن دیوانه پیشه — که او دارد همه دلها همیشه
همه دلها که او دارد شگرفست — چه گونه دل ندارد این چه حرفست
همه چیزی که اینجا هست از آنجاست — بدو نیک و بلند و پست از آنجاست
پس این دلهای ما ز آنجا بوَد نیز — دل تنها نمیگویم همه چیز
ترا گر خَیر و شرّ آید دوایت — از آنجا میتوان کردن روایت
ببین تا خاک جبریل از چه خون کرد — که قوم سامری را سرنگون کرد
ولی چون باد ازو در مریم آمد — ز روح الله حیات عالم آمد
بدان اینجا که خیر و شر از آنجاست — اگر نفعست از آنجا ضر از آنجاست
تو زان رو بیخبر از قدس پاکی — که اندر تنگنای آب و خاکی
اگر تو زین خراب آزاد گردی — چو گنجی در خراب آباد گردی
هم اینجا گرچه زین دل خسته باشی — بدل باری بحق پیوسته باشی