الهی نامه › بخش نهم › (۱۰) حکایت آتش و سوخته
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چو سنگ و آهن افتادند درکار — زهر دو آتشی آمد پدیدار
درآمد سوخته کز سوز میزیست — زبان بگشاد آتش گفت هین کیست
جوابش داد آنجا سوخته باز — که هستم آشنا ای یار دمساز
پس آتش گفت کارم روشنائیست — تو تاریکی ترا چه آشنائیست
جوابش داد حالی سوخته خوش — که تاریک از کهام الا ز آتش
مرا تو سوختی در روشنائی — کنون گوئی نداری آشنائی
چنین چون سوخته من از توام زار — بلطفی سوختهٔ خود را نگه دار
چو عجن سوخته بشناخت آتش — ز عالم دست با او کرد درکش
اگر تو نیز زین غم برفروزی — چو اینجا سوختی آنجا نسوزی
که خشت پخته گرچه از زمین زاد — ولیکن هست خشتی آتشین زاد
چو خشت پخته خشتی آتشینست — نشاید گور آن را کاهل دینست
چو شرعت این قدر جایز ندارد — برای آتشت هرگز ندارد
چراغی گر بچشم آید چمن را — کند پژمرده حالی یاسمن را
چراغی کز در حق نازنینست — مثالش چون چراغ یاسمینست
اگرچه در مشقّت میبوَد زیست — ز ما نازکتر و بیچاره تر کیست
اگر برگ گلی افتد بما بر — ز ما کس را نه بینی بینواتر