الهی نامه › بخش نهم › (۱۲) حکایت گناه کار روز محشر
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چنین نقلی درستست از پیمبر — که حق گوید بشخصی روز محشر
که ای بنده بیا و نامه برخوان — که تا چه کردهٔ عمری فراوان
چو بنده نامه برخواند سراسر — نه بیند جز معاصی چیز دیگر
چو در نامه نه بیند جز سیاهی — زبان بگشاید و گوید الهی
بدوزخ میروم زین عمر تاوان — حقش گوید که پشت نامه برخوان
چو پشت نامه برخواند بیکبار — چنان یابد نوشته آخر کار
بتوبه در پشیمان گشته باشد — همه دردیش درمان گشته باشد
بجای هر بدی دانندهٔ راز — بداده باشدش ده نیکوئی باز
بدی را چون پشیمان گشته باشد — خدا ده نیکوئی بنوشته باشد
چو بنده آن ببیند شاد گردد — زهی بنده که چون آزاد گردد
بحق گوید که ای قیّومِ مطلق — ندیدم ازکرام الکاتبین حق
که من دارم گنه زین بیش بسیار — که ننوشتند بر من آن دو هشیار
بگو کان بر من مسکین نوشتند — مگر آن میستردند این نوشتند
که تا چندان که بد کردم ز آغاز — بهر یک ده نکوئی میدهی باز
اگر چه من گناه آلود مردم — ز فضلت بر گناهان سود کردم
پیمبر از چنین گفتار و کردار — بخندید و شدش دندان پدیدار
پس آنگه گفت ای دارندهٔ پاک — زهی گستاخی آخر از کفی خاک
ز سرّی کان میان جان پاکست — اگرآگه شوی بیم هلاکست
که میداند که این سر عجب چیست — چنین سری عجایب را سبب چیست
ترا در پیش چندین پیچ پیچی — نه زان آمد که یعنی هیچ هیچی
ولی این جمله زان افتاد در راه — که تا از خویش گردی بو که آگاه
چو تو معشوق بودی او چنان کرد — که از چشم خود و خلقت نهان کرد
هزاران پردهٔ اسباب بنهاد — درون جمله تختِ خواب بنهاد
تو با معشوق زیر پرده بر تخت — توانی خفت بی غیری زهی بخت
چو نتوان دید سر تا پای معشوق — چنین بهتر که باشد جای معشوق
که جلوه دادن معشوق هرگز — مسلَّم نیست پنهان باید از عز