☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش دهم › (۲) مناجات موسی با حق تعالی ودر خواستن او یکی از اولیا

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بحق گفتا کلیم عالم آرای — کسیم از دوستان خویش بنمای

که تا روشن شود چشم برویش — که دل می‌سوزدم از آرزویش

خطاب آمد که ما را اهل دردی — بصدق اندر فلان وادیست مردی

که او از خاصگان درگه ماست — شبانروزی سلوکش در ره ماست

روانه شد کلیم از بهر دیدار — بدید آن مرد را مستغرق کار

نهاده نیم خشتی زیر سر در — پلاسی تا سر زانو ببر در

هزاران مور و زنبور و مگس نیز — برو گرد آمده از پیش و پس نیز

سلامش کرد موسی گفت آنگاه — که گر هستت بچیزی مَیل در خواه

بدو گفت ای نبیّ الله بشتاب — مرا از کوزه‌ات ده شربتی آب

چو موسی از پی کوزه روان شد — بیک دم از تن آن تشنه جان شد

چو آب آورد پیشش موسی پاک — بمرده دید او را روی بر خاک

کلیم الله تعجب کرد و برخاست — که تا کرباس و گور او کند راست

چو باز آمد دریده بود شیرش — دلش خورده شکم زو گشته سیرش

بجوش آمد دل موسی ازان درد — بسی دردش زیادت شد ازان مرد

زبان بگشاد کای دانندهٔ راز — گلی را تربیت دادی بصد ناز

کجا سررشتهٔ این سر توان یافت — که سرّ تو نه دل دید و نه جان یافت

بگوش جان ز حق آمد جوابش — که چون هر بار ما دادیم آبش

همان بهتر که چون هر بار این بار — ز دست ما خورد آب آن جگرخوار

لباس او چو ما دادیم پیوست — چگونه موسی آرد در میان دست

کنون چون واسطه آمد پدیدار — چرا کرد التفاتی سوی اغیار

چو دید از حضرت چون ما عزیزی — ز غیر ما چرا می‌خواست چیزی

چو پای غیر آمد در میانه — ربودیم از میانش جاودانه

ولی تا باز ندهد آشکاره — حساب آن پلاس و خشت پاره

بعزّ عزِّ ما گر قدرِ موئی — ز ما بویش رسد از هیچ سوئی

عزیزا کار آسان نیست با او — سخن جز در دل و جان نیست با او

سخن با او چو درجان ودل آید — سخن آنجا ز دنیا مشکل آید

چو نتواند کسی بر جان قدم زد — به مردی بر کسی نتوان رقم زد

فلک را در صفش مشمر ز مردان — زنی پیرست چرخی کرده گردان

بهر چیزت چو صد پیوند باشد — ترا پیوند اصلی چند باشد

چو اینجا می‌کشد چندین نهنگت — چگونه بر فلک باشد درنگت

چو زنجیر زمین بر پای باشد — کجا بر آسمانت جای باشد

چو بر خیل سگان افتاد مهرت — چه بگشاید ز سُکّان سپهرت

کجا لایق بود در قدس پاکی — کرام الکاتبین با جِرمِ خاکی

جمالی کان بزرگان را مباحست — چه جای ساکنان مستراحست

نه هر جانی بدان سِر راه یابد — نه هر کس ای پسر آن جاه یابد

که در عالم هزاران جان درآید — که تا یک جان درین سِر با سر آید

← Önceki 127 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı