الهی نامه › بخش دهم › (۲) مناجات موسی با حق تعالی ودر خواستن او یکی از اولیا
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بحق گفتا کلیم عالم آرای — کسیم از دوستان خویش بنمای
که تا روشن شود چشم برویش — که دل میسوزدم از آرزویش
خطاب آمد که ما را اهل دردی — بصدق اندر فلان وادیست مردی
که او از خاصگان درگه ماست — شبانروزی سلوکش در ره ماست
روانه شد کلیم از بهر دیدار — بدید آن مرد را مستغرق کار
نهاده نیم خشتی زیر سر در — پلاسی تا سر زانو ببر در
هزاران مور و زنبور و مگس نیز — برو گرد آمده از پیش و پس نیز
سلامش کرد موسی گفت آنگاه — که گر هستت بچیزی مَیل در خواه
بدو گفت ای نبیّ الله بشتاب — مرا از کوزهات ده شربتی آب
چو موسی از پی کوزه روان شد — بیک دم از تن آن تشنه جان شد
چو آب آورد پیشش موسی پاک — بمرده دید او را روی بر خاک
کلیم الله تعجب کرد و برخاست — که تا کرباس و گور او کند راست
چو باز آمد دریده بود شیرش — دلش خورده شکم زو گشته سیرش
بجوش آمد دل موسی ازان درد — بسی دردش زیادت شد ازان مرد
زبان بگشاد کای دانندهٔ راز — گلی را تربیت دادی بصد ناز
کجا سررشتهٔ این سر توان یافت — که سرّ تو نه دل دید و نه جان یافت
بگوش جان ز حق آمد جوابش — که چون هر بار ما دادیم آبش
همان بهتر که چون هر بار این بار — ز دست ما خورد آب آن جگرخوار
لباس او چو ما دادیم پیوست — چگونه موسی آرد در میان دست
کنون چون واسطه آمد پدیدار — چرا کرد التفاتی سوی اغیار
چو دید از حضرت چون ما عزیزی — ز غیر ما چرا میخواست چیزی
چو پای غیر آمد در میانه — ربودیم از میانش جاودانه
ولی تا باز ندهد آشکاره — حساب آن پلاس و خشت پاره
بعزّ عزِّ ما گر قدرِ موئی — ز ما بویش رسد از هیچ سوئی
عزیزا کار آسان نیست با او — سخن جز در دل و جان نیست با او
سخن با او چو درجان ودل آید — سخن آنجا ز دنیا مشکل آید
چو نتواند کسی بر جان قدم زد — به مردی بر کسی نتوان رقم زد
فلک را در صفش مشمر ز مردان — زنی پیرست چرخی کرده گردان
بهر چیزت چو صد پیوند باشد — ترا پیوند اصلی چند باشد
چو اینجا میکشد چندین نهنگت — چگونه بر فلک باشد درنگت
چو زنجیر زمین بر پای باشد — کجا بر آسمانت جای باشد
چو بر خیل سگان افتاد مهرت — چه بگشاید ز سُکّان سپهرت
کجا لایق بود در قدس پاکی — کرام الکاتبین با جِرمِ خاکی
جمالی کان بزرگان را مباحست — چه جای ساکنان مستراحست
نه هر جانی بدان سِر راه یابد — نه هر کس ای پسر آن جاه یابد
که در عالم هزاران جان درآید — که تا یک جان درین سِر با سر آید