الهی نامه › بخش دهم › (۴) حکایت زنان پیغامبر
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
زنان مصطفی یک روز با هم — بپرسیدند ازو کای صدر عالم
کرا داری تو از ما بیشتر دوست — اگر با ما بگوئی حال نیکوست
پیمبر گفت ای قوم دلفروز — شما را صبر باید کرد امروز
که تا فردا بگویم آنچه دانم — جواب جمله بدهم گر توانم
چو شب شد همچو روز هجر تاریک — جدا زان هر یکی را خواند نزدیک
نهانی هر زنی را خاتمی داد — همی از بهر حاجت مرهمی داد
ز هر یک حجتی بستد که یک دم — نگوید با زن دیگر زخاتم
پس پرده نهان میدارد آن راز — نبگذارد برون از پرده آواز
بآخر چون درآمد روز دیگر — رسیدند آن زنان پیش پیمبر
بپرسیدند ازان پاسخ دگر بار — زبان بگشاد پیغمبر بگفتار
که آن را دوست تر دارم ز عالم — که او را دادهام در خفیه خاتم
زنان چون این سخن از وی شنودند — همه پنهان ز هم شادی نمودند
نگه کردند در یکدیگر آنگاه — ازان سِر کس نبود البته آگاه
جدا هر یک ز سر آن خبر داشت — ولی با عایشه کاری دگر داشت
اگر دل خواهدت ای مرد ناچار — که کاری باشدت در پرده زنهار
نواله از جگر کن شاد میباش — ولی درخون دل آزاد میباش
که تا تو خون ننوشی در جدائی — نیابی ره بسر آشنائی