الهی نامه › بخش دهم › (۶) حکایت بهلول
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مگر شوریده دل بهلول بغداد — ز دست کودکان آمد بفریاد
پیاپی سنگ میانداختندش — ز هر سوئی بتگ میتاختندش
چو عاجز گشت سنگی خرد از راه — بایشان داد وخواهش کرد آنگاه
که زین سان خرد اندازید سنگم — ز سنگ مه مگردانید لنگم
که گر پایم شود از سنگ خسته — نمازم دست ندهد جز نشسته
چو سنگی سختش آخر کارگر شد — دلش ازدرد آن زیر و زبر شد
چنان خون ریخت زان سنگ از دل تنگ — که خونین شد ز درد او دل سنگ
برای آنکه تا برهد ازیشان — به بصره رفت لنگان و پریشان
رسید القصّه در بصره شبانگاه — برای خواب یکسو رفت از راه
بکُنجی درشد آنجا کشتهٔ بود — میان خاک و خون آغشتهٔ بود
نمیدانست شد با کُشته در خواب — همه جامه زخونش گشت غرقاب
چو دیگر روز خلق آمد پدیدار — بدیدند اوفتاده کشتهٔ زار
برش بهلول را دیدند بر پای — بخون آغشته کرده جامه و جای
چنین کردند حکم آنگه بیکبار — که بهلول ای عجب کردست این کار
بدو گفتند ای سگ از کجائی — که در تو می نه بینیم آشنائی
من از بغداد گفت اینجا رسیدم — بر این کُشته خفتم و آرمیدم
مرا ازکُشته روشن گشت آنگاه — که روشن گشت عالم از سحرگاه
بدو گفتند کز بغداد شبدیز — به بصره تاختی از بهر خون ریز
دو دستش سخت بر بستند و بُردند — بزندان بان بی شفقت سپردند
بدل میگفت بهلول جگر سوز — که هان ای دل چه خواهی کرد امروز
ز سنگ کودکان بگریختی تو — ولی اینجا بخون آویختی تو
ببغدادت اگر تسلیم بودی — ببصره کی بجانت بیم بودی
بآخر شاه را کردند آگاه — بزاری کُشتن آمد امر از شاه
چو زیر دار بردند آن زمانش — نهاد آن مرد ظالم نردبانش
رسن در حلق او چون خواست افکند — به بالا کرد سرسوی خداوند
بزیر لب بگفت آنگاه رازی — بجست از گوشهٔ زین پاک بازی
فغان دربست و گفت او بیگناهست — منش کُشتم مرا کُشتن براهست
چنین باری کنون می بر نتابم — بیک گردن دو خون میبرنتابم
ببردند آن دو تن را تا بر شاه — وزیر شاه حاضر بود آنگاه
شه بصره ز دیری گاه میخواست — که با بهلول بنشیند دمی راست
بروی او بسی بود آرزویش — ولی هرگز ندیده بود رویش
وزیرش چون بدید آنجا و بشناخت — چو دیده بود رویش عیشها ساخت
زبان بگشاد کای شاه مبارک — اگر بهلول میجُستی تو اینک
شه از شادی بجست از جای حالی — به پیش خویش کردش جای خالی
سر و رویش ببوسید و بصد ناز — قبولش کرد و بنشاندش باعزاز
چو شرح قاتل و مقتول گفتند — وزان پس قصهٔ بهلول گفتند
شه بصره بفرمود آن زمان زود — که باید ریخت خون این جوان زود
بشه بهلول گفت ای شاه غازی — اگر سوز دلم را کار سازی
معاذالله که خون او بریزی — که گر خونش بریزی برنخیزی
چو برخاست از سر صدقی که اوداشت — فدای من شد از بهر نکو داشت
برای جان من در باخت جان را — چگونه خون توان ریخت این جوان را
کسان کشته را شه خواند آنگاه — بایشان گفت باید شد دیت خواه
وگر خواهید کُشت او را نکو نیست — بجای او منم این کار او نیست
اگرچه عاصیست اما مطیعست — برای آنکه بهلولش شفیعست
بزر آن چاره آخر زود کردند — همه خصمانش را خشنود کردند
بپرسید از جوان شاه زمانه — که چون برخاستی تو از میانه
چه افتادت که ترک جان بگفتی — نترسیدی، سخن آسان بگفتی
جوان گفتا که دیدم اژدهائی — که مثل آن ندیدم هیچ جائی
دهان بگشاده و آتش فشان بود — که سنگ خاره را زو بیم جان بود
مرا گفتا که برخیز و بگو راست — وگرنه این زمان گردی کم و کاست
بخونت درکشم در یک زمان من — بباشم در درونت جاودان من
بمانی در عقوبت جاودانه — کست فریاد نرسد در زمانه
ز هول و بیم او از جای جستم — بگفتم آنچه کردم تا برستم
پس از بهلول پرسید آن جهاندار — که تو باری چه گفتی بر سر دار
چنین گفت او که دست از جان بشستم — هلاک خویش شد حالی درستم
بر آوردم سر و گفتم الهی — ازین مسکین بی دل می چه خواهی
فراکرده توئی اینها بیکبار — اگر خواهند کُشت این ساعتم زار
من از تو خون بها خواهم نه زیشان — چه گیرم دامن مشتی پریشان
ترا دارم دگر کس را ندارم — که از حکم تو خالی نیست کارم
چو گفتم این سخن در پردهٔ راز — جوان برجست و پس در داد آواز
به آوازم فرود آورد از دار — به پاسخ برگرفت این پرده از کار
اگرچه محنتم از حق تعالی — مرا شوریده پیش آورد حالی
بخونم کر بگردانید اول — نیارم کرد با صد جان مقابل
چو ناکامی مرا در پیشگاهست — بصد جان پیش او رفتن ز راهست
ولیکن تا تو مردی غیربینی — همه از غیر شرّ و خیر بینی