☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش دهم › (۶) حکایت بهلول

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مگر شوریده دل بهلول بغداد — ز دست کودکان آمد بفریاد

پیاپی سنگ می‌انداختندش — ز هر سوئی بتگ می‌تاختندش

چو عاجز گشت سنگی خرد از راه — بایشان داد وخواهش کرد آنگاه

که زین سان خرد اندازید سنگم — ز سنگ مه مگردانید لنگم

که گر پایم شود از سنگ خسته — نمازم دست ندهد جز نشسته

چو سنگی سختش آخر کارگر شد — دلش ازدرد آن زیر و زبر شد

چنان خون ریخت زان سنگ از دل تنگ — که خونین شد ز درد او دل سنگ

برای آنکه تا برهد ازیشان — به بصره رفت لنگان و پریشان

رسید القصّه در بصره شبانگاه — برای خواب یکسو رفت از راه

بکُنجی درشد آنجا کشتهٔ بود — میان خاک و خون آغشتهٔ بود

نمی‌دانست شد با کُشته در خواب — همه جامه زخونش گشت غرقاب

چو دیگر روز خلق آمد پدیدار — بدیدند اوفتاده کشتهٔ زار

برش بهلول را دیدند بر پای — بخون آغشته کرده جامه و جای

چنین کردند حکم آنگه بیکبار — که بهلول ای عجب کردست این کار

بدو گفتند ای سگ از کجائی — که در تو می نه بینیم آشنائی

من از بغداد گفت اینجا رسیدم — بر این کُشته خفتم و آرمیدم

مرا ازکُشته روشن گشت آنگاه — که روشن گشت عالم از سحرگاه

بدو گفتند کز بغداد شبدیز — به بصره تاختی از بهر خون ریز

دو دستش سخت بر بستند و بُردند — بزندان بان بی شفقت سپردند

بدل می‌گفت بهلول جگر سوز — که هان ای دل چه خواهی کرد امروز

ز سنگ کودکان بگریختی تو — ولی اینجا بخون آویختی تو

ببغدادت اگر تسلیم بودی — ببصره کی بجانت بیم بودی

بآخر شاه را کردند آگاه — بزاری کُشتن آمد امر از شاه

چو زیر دار بردند آن زمانش — نهاد آن مرد ظالم نردبانش

رسن در حلق او چون خواست افکند — به بالا کرد سرسوی خداوند

بزیر لب بگفت آنگاه رازی — بجست از گوشهٔ زین پاک بازی

فغان دربست و گفت او بی‌گناهست — منش کُشتم مرا کُشتن براهست

چنین باری کنون می بر نتابم — بیک گردن دو خون می‌برنتابم

ببردند آن دو تن را تا بر شاه — وزیر شاه حاضر بود آنگاه

شه بصره ز دیری گاه می‌خواست — که با بهلول بنشیند دمی راست

بروی او بسی بود آرزویش — ولی هرگز ندیده بود رویش

وزیرش چون بدید آنجا و بشناخت — چو دیده بود رویش عیشها ساخت

زبان بگشاد کای شاه مبارک — اگر بهلول می‌جُستی تو اینک

شه از شادی بجست از جای حالی — به پیش خویش کردش جای خالی

سر و رویش ببوسید و بصد ناز — قبولش کرد و بنشاندش باعزاز

چو شرح قاتل و مقتول گفتند — وزان پس قصهٔ بهلول گفتند

شه بصره بفرمود آن زمان زود — که باید ریخت خون این جوان زود

بشه بهلول گفت ای شاه غازی — اگر سوز دلم را کار سازی

معاذالله که خون او بریزی — که گر خونش بریزی برنخیزی

چو برخاست از سر صدقی که اوداشت — فدای من شد از بهر نکو داشت

برای جان من در باخت جان را — چگونه خون توان ریخت این جوان را

کسان کشته را شه خواند آنگاه — بایشان گفت باید شد دیت خواه

وگر خواهید کُشت او را نکو نیست — بجای او منم این کار او نیست

اگرچه عاصیست اما مطیعست — برای آنکه بهلولش شفیعست

بزر آن چاره آخر زود کردند — همه خصمانش را خشنود کردند

بپرسید از جوان شاه زمانه — که چون برخاستی تو از میانه

چه افتادت که ترک جان بگفتی — نترسیدی، سخن آسان بگفتی

جوان گفتا که دیدم اژدهائی — که مثل آن ندیدم هیچ جائی

دهان بگشاده و آتش فشان بود — که سنگ خاره را زو بیم جان بود

مرا گفتا که برخیز و بگو راست — وگرنه این زمان گردی کم و کاست

بخونت درکشم در یک زمان من — بباشم در درونت جاودان من

بمانی در عقوبت جاودانه — کست فریاد نرسد در زمانه

ز هول و بیم او از جای جستم — بگفتم آنچه کردم تا برستم

پس از بهلول پرسید آن جهاندار — که تو باری چه گفتی بر سر دار

چنین گفت او که دست از جان بشستم — هلاک خویش شد حالی درستم

بر آوردم سر و گفتم الهی — ازین مسکین بی دل می چه خواهی

فراکرده توئی اینها بیکبار — اگر خواهند کُشت این ساعتم زار

من از تو خون بها خواهم نه زیشان — چه گیرم دامن مشتی پریشان

ترا دارم دگر کس را ندارم — که از حکم تو خالی نیست کارم

چو گفتم این سخن در پردهٔ راز — جوان برجست و پس در داد آواز

به آوازم فرود آورد از دار — به پاسخ برگرفت این پرده از کار

اگرچه محنتم از حق تعالی — مرا شوریده پیش آورد حالی

بخونم کر بگردانید اول — نیارم کرد با صد جان مقابل

چو ناکامی مرا در پیشگاهست — بصد جان پیش او رفتن ز راهست

ولیکن تا تو مردی غیربینی — همه از غیر شرّ و خیر بینی

← Önceki 131 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı