الهی نامه › بخش دهم › (۷) حکایت لیث بوسنجه
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
برون شد لیث بوسنجه به بازار — قفائی خورد از ترکی ستمگار
یکی گفتش که ای ترک این قفا چیست — مگر تو خود نمیدانی که اوکیست
فلانست او چو خورشیدی همه نور — که وصلش پیش سلطان خوشتر از سور
شنیده بود ترک آوازهٔ او — چو آگه شد ازان اندازهٔ او
پشیمان گشت و چون صاحب گناهان — به پیش پیر آمد عذر خواهان
که پشتم از گناه خویش بشکست — ندانستم غلط کردم بدم مست
جوابش داد آن پیر دلفگار — که فارغ باش ای سرهنگ ازین کار
که گر این از تو بینم جز سقط نیست — ولی ز آنجا که رفت آنجا غلط نیست
ز خضرت بین همه چیزی ولیکن — مشو از بندگی یک لحظه ساکن
نمیدانی که مردودی تو یانی — ز حکم رفته مسعودی تو یانی
ولی دانی که تا جان برقرارست — ترا بر امر رفتن عین کارست
تو این میدانی و آن میندانی — یقین نتوان فکندن بر گمانی
خداوندی کبیرست و کریمست — ترا با بندگی کاریست پیوست